کل نماهای صفحه

شمارشگر

free counters

فهرست وبلاگ من

صفحات

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

مهدیقلی خان زال زر وعلیقلیخان بختیاری بهداروند (گویشور زبان بختیاری در تحقیق لوریمر) پسران حاج عباسقلی خان نوادگان اسد خان شیر کش ونقش آنها در تاریخ بهداروند
 
مقدمه
تذکر این نکته ضروری است، که اصولاً عشایر بطور کلی و از جمله عشایر بهداروند تنها تولید کننده اند، و به ضرورت دفاع از میهن گاهی از نیروی نظامی آنها استفاده شده است، ولی آنها بندرت داعیه رسیدن به قدرت سیاسی را داشته اند، و بطور عموم به اختیار یا اجبار ابزار به قدرت رسیدن مهاجمین یا مهاجرین بیگانه و بندرت ایرانی قرار گرفته اند. ولی در جنگهای ضد استعماری و ملی عشایر رشید ترین و بی باکترین سربازان فدائی اسلام و میهن بوده اند و میباشند. من در مطالبی که در ذیل می آید ، بدلیل نسبت نزدیکی که با مهدیقلیخان پدر بزرگم و برادرش علیقلیخان دارم ، مدتها قصد نداشتم ، سرگذشت آنها را بنویسم ، و بسیار پرهیز میکردم ، تا در بیان حقایق ناخواسته غلو نکنم.امید وارم، خداوند این تو فیق را بمن ارزانی نماید. زیرا دسترسی به سرگذشت دیگر عزیزان تاکنون برای من فراهم نشده است، و بناچار سرگذشت این دو نفر می تواند، گوشه ای از تاریخ بهداروند را برای بعد از دوره مشروطیت، بنظر بنده بیان کند.
 
 سرگذشت مهدی قلیخان زال زر  یک سردار و قهرمان ملی و اسلامی
 
برای هریک از این دو برادر که یکی پدر بزرگ مولف و دیگری علیقلیخان برادر او عموی پدر مولف است ، یک نامه با ارزش تاریخی در دسترس ما وجود دارد، نامه مربوط به مهدیقلی خان که از سوی مراد میرزا حسام السلطنه ثانی فاتح هرات در زمان محمد شاه نوشته شده است، قبلاً در این وبلاک نشر شده است. نامه ای بسیار افتخار آفرین است، که از سوی یکی از شاهزادگان خوشنام قاجار که آخرین فاتح هرات بود نوشته شده است، و مربوط به جنگ ضد استعماری محمد شاه با دولت انگلستان است.
نامه مربوط به علیقلیخان نیز توسط دیویدلکهارت لوریمر به کنسولگری کرمان نوشته شده است، و در نامه که به زبان انگلیسی است، علیقلیخان را معلم زبان بختیاری خود معرفی کرده اند. که انشاالله در بخش بعدی منتشر خواهد شد.
 
روایتی که در ذیل آورده میشود، از سوی روانشاد پدرم آ محمدعلی عباسی (که در گویش بختیاری آممدلی a-mam-dali تلفظ میشد) برای من  در سن حدود یازده سالگی و برخی دیگر از افراد خانواده تعریف شده است.
خانه ما در شهر شوشتر بود، و پدرم حدمتگذار جزء اداره دارائی شوشتر بود، سالهای قبل که ما در ضلع شمالی شهر سکونت داشتیم ، وخانه ما نزدیک میدانی در کنار شهر بود ( این میدان که احتمالاً گامال gamal  نامیده میشد محل تجمع گاو های شیری اهالی شهر بود، گوساله های نر پس از گرفتن از شیر فروخته میشدند و در خانه ها نمی ماندند)، واول صبح اهالی احشام خود را برای چرا به میدان می آوردند، و تحویل چوپانی که گاو ها را به چرا میبرد و اورا گاو بان( یا با زبان محلی گاپونgapon ) می نامیدند،می سپردند، و غروب هم پس از چریدن تجویل میگرفتند و به خانه می آوردند، کار هر روزه من تا زمانیکه گاو زنده بود همین بردن و آوردن ماده گا و سیاه خانواده بود، ولی چیزی که ذهن کنجکاو مرا وادار به سوال از پدرم کرده بود، ابزار های کامل نعلبندی اسب و قاطر و الاغ بود، که ما در شهر هیچگاه از این نوع احشام نداشتیم . و من نیز کار برد، ابزاری مثل " سم تراش، و چکش، میخ کش" را ندیده بودم. روزی از پدرم دلیل داشتن این ابزار را پرسیدم .
پدرم گفت: تپ تیلوو بیوون بنشینین تا سیتوو بگوم tap-tilow biawn benshinin ta si-tow begom بچه ها بیا ئید بنشینید تا برای شما ( داستان را) بگویم.
( پدرم تعصب خاصی داشت، که ما حتماً درخانه تنها به زبان بختیاری سخن بگوئیم)
و سرگذشت مهدیقلیخان پدر بزرگم بدینسان آغاز شد.
پدرم چنین روایت کرد: که مهدیقلی خان پدرش در جنگهای مختلفی اعم ازجنگهای بین ایلی و خارج از ایل همیشه با گروهی از مردان بهداروند که سرکردگی آنها را بعهده داشت ، در جنگهای مختلف شرکت میکرد، وچون مسئولیت سواران همراه با خود را داشت، بنا چارهمیشه در سفر های جنگی ابزار ها و لوازم مورد نیاز این سفر ها را که گاهی حتی تا یک سال طول میکشید، همراه میبردند، ابزار های نعلبندی نیز از این بابت از ایشان به یادگار مانده اند.
راوی میگوید : پدرش در همه جنگها از مراد و مرجع خود مرحوم آیت الله  شیخ جعفر مجتهد شوشتری پدر رجالی کبیر ایت الله العظما شیخ شوشتری استیذان شرکت در جنگها را میکرد، و اگر اجازه نمی داد ، خود و گروه همراهش در آن جنگ شرکت نمی کردند، مهدیقلی خان همیشه محاسن بلندی داشت، و بسیار متشرع بود، والتزام عملی به دیانت شیعه اثنی عشری محمدی داشت، از عادات خوب او در جنگ ها پوشیدن کردین (کپنک) کوتاهی بود که گاهی هم بعنوان سپر دفاعی از آن در مقابل تیر تفنگ استفاده میکرد.
آخرین جنگی که مهدیقلی خان در آن شرکت کرده بود، و فرماندهی گروهی از بهداروند ها را بعهده گرفته بود، در سن پیری بود. دراین جنگ که در اصل آخرین نبرد ایران جهت رهائی هرات از دست استعمار بود او بیش از هفتاد سال سن داشت، او در این جنگ محاسن خود را برای اینکه در نظر دشمن جوانتر نشان دهد، حنا میگذاشت، که سر و ریش او را به رنگ طلای احمر نشان میداد، بهمین علت حسام السلطنه مراد میرزا به او لقب " زال زر" داده بود.
پس از شرکت در جنگ هرات و فتح قلعه مستحکم هرات ایشان بعنوان یک قهرمان جنگ مورد محبت فاتح هرات بود، که نامه حسام السطنه یکی از مکاتبات فاتح هرات با او بود.
 ظاهرا به خاطر فداکاری های سرداران و سربازان در جنگ برای چند سال مالیات دیوانی را تمام یا بخشی از آن را به فاتحین جنگ می بخشیدند، واین پاداشی برای آنها محسوب میشد. و عمومیت داشت. و مهدیقلی خان هم از این امتیاز برخوردار شده بود.
 
سرانجام مهدیقلخان و باج خواهی عوامل مشروطه خواهان دروغین
 
در این زمان که مهدیقلی خان در کبارت سن و بسیار ناتوان از نظر جسمی بود، در بختیاری یکی از اولاد جعفرقلیخان دورکی بنام غلامحسین خان سردار محتشم ایلخانی بختیاری بود. و مقرگرمسیری او درعقیلی از بخش های شوشتر قرار داشت.
هرات از مام میهن جدا شده بود و بخشی از کشور درجنوب ایران در اشغال نیروی نظامی بیگانه بود، کنسولگری انگلیس در شوشتر دایر بود ، و نیروی نظامی بیگانه بنام پلیس جنوب درهمه امور منطقه تحت تسلط خود ، دخالت میکرد.
این باربه قربانیان باج خواهی( این ایلخانها ی دولتی، خانواده حسینقلی خان) گروه دیگری هم افزوده شده بودند، که تنبیه آنها بسیار هم خوشایند استعمار بود. طریق آزار آنها هم بسیار ساده بود، " بدهی مالیاتی" و استناد به معافیت مالیاتی هم جرم بدتری بود، که آنرا طرفداری از استبداد بحساب می آوردند.
مهدیقلی خان ناچار به مالیات کمر شکن این مشروطه خواهان دروغین تمکین کرد، و پس از مراجعه به طایفه بهداروند، کلیه احشام خود را برای پرداخت مالیات تبدیل به پول نقره کرد، زیرا ماموران حکومت فقط (پیل pil) پول طلا ونقره میخواستند. در بختیاری که دیگر طلائی نمانده بود. ناچار پو لهای نقره را که حدود 10 یا 15 خورجین یا جوال بود، بوسیله کلک kalak ( نوعی شناور که با باد کردن تعدادی مشک از پوست بزکه در زیر چوب بستی قرار میگیرد )، وسیله سنتی بختیاری ها برای حمل ونقل روی رود خانه از طریق کارون از قلب بختیاری بوسیله کلک ران بطرف عقیلی فرستادند، به ادعای کلک ران که ظاهراً مرعوب باج خواهان شده بود، کلک د ر شیب تند مسیر که بسیار عمیق هم بود، واژگون شده بود و او تنها توانسته بود با شنا خود را نجات دهد.
نتیجه عرضحال و مراجعه به ایلخانی وحتی فرزندان او که بعلت نسبت سببی مهدیقلیخان را "خالو ئی" خطاب میکردند، هم بیفایده بود. و مشروطه خواهان دروغین مالیات خود را مطالبه میکردند.
ناچار مهدیقلیخان املاک خود را با جدا کردن مستثنیات برای ورثه و صاحبات حق در یکی از محاضر شوشتر وثیقه اخذ وام برای پرداخت باج خواهی قرار داد، بدیهی است چون دیگر ابزار کوچروی و گله داری نداشت، نتوانست بدهی خود را بازپس دهد، و املاک او که تقریباً ثلث املاک جعفر قلیخان بهداروند جدش بود از دست رفت، و این قهرمان ملی جنگ با بی مهری باج خواهان سرانجام به امید اجرای عدالت دارفانی را وداع گفت تا در جهان باقی دادخواهی کند.
اکنون خانواده ما میدانند، پدر بزرگ پیرشان چه مردی بزرگ و درستکار بود و دوره سخت و ناخوشایندی را در گذشته طی کرده بود. و چرا در خانه ما اسباب اسب سواری بود ولی از اسب خبری نبود، یکی از فامیل ما در آن دوران میگفت، "ای که خدا زاده ایسا ز اسب و ستین ز اصل که نوستین" ey kakhodazade isa ze asb wastine ze asl ke nawastine   ترجمه " ای بزرگ زاده شما از اسب افتاده اید،( کنایه از نادار شدن بود) از اصالت که نیفتاده اید."
این سرانجام تاسف بار آینه تمام نمائی از بیدادگری و غارت ضعفا و غیر وابستگان آن دوره بود، که بهر حال گریبان بسیاری از خانواده های مظلوم مردم آن دوره را گرفت. وبرای عبرت تاریخ به یادگار گذاشت.
البته این داستان در همینجا خاتمه نیافت و تبعاتی داشت، که بیاری خدا در آینده شرح بیشتری از آن را بازگو خواهم کرد.
 
شاد باشید و مطالب را دنبال کنید. 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر