کل نماهای صفحه

شمارشگر

free counters

فهرست وبلاگ من

صفحات

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

درسوگ آ علیداد خدر سُهر

سوگنامه ای بر کشتار دلاور شور بخت بختیاری ، آعلیداد خدر سُهر و کودک خرد سال او حیدر



راوی بختیاری میگوید:در زمان جعفرقلیخان بهداروند، که جنگهای بین طوایف بیداروند و خوانین دورکی روی داد . ایل هفت لنگ دوچار دو دستکی شد، و از دو طایفه بزرگ بهداروند و دورکی برخی خوانین الادی وند که از منسوبین جعفر قلی خان بودند، به هوا خواهی خوانین دورکی برعلیه جعفر قلی خان وارد جنگ میشدند.

شاعر بختیاری از قول " هالو زال" که از بزرگان بن چک الادیوند بود ، و او را "پیران ویسه " مینامیدند. در باره ترس ازانتقام گیری جعفر قلی خان بخاطر پشت کردن بخشی از این منسوبان به جعفرقلیخان رئیس طایفه بهداروند میگوید:

هالو زال راسته گهد بس بگرین گوش اسباتون زین کنین ختون یراق پوش

halo zal raste gohed bes begerin gosh asbatone zin konin khoton yaraq posh

ترجمه به فارسی معیار: دائی زال درست میگوید سخن او را بپذیرید ( از انتقام جعفر قلیخان بهداروند و شبیخون او بترسید) اسب های خود را زین کنید ولباس رزم برتن کنید. ( و آماده باشید) متاسفانه سخن دانای قوم در منسوبین هالو زال موثر واقع نشد. و فاجعه ای با شبیخون جعفرقلیخان خلق شد. که شاید دلیل اصلی آن بی سیاستی هر دو تیره از بن چک طایفه بهداروند و نا پختگی جانشین جوان اسد خان بختیاری ، و نفاق افکنی دشمن حیله گر و غدار، بین منسوبین و هم تباران بود.

از سوی دیگر دائی های جعفر قلی خان ، خوانین راکی یکی از طوایف بزرگ دورکی نیز که ریاست حبیب اله خان و اولاد او را که غیر بختیاری بودند، بر نمی تافتند، و خود را برتراز اولاد حیدر پاپی می دانستند، به هواخواهی جعفر قلی خان بهداروند برخاستند. این اتحاد با رویگردانی یکی از دلاوران بختیاری آعلیداد خدر سرخ بر علیه اولاد حبیب اله خان کامل شد.

گفتار راوی اولاد کیخا علی:

آعلیدادخدر سرخ ار طایفه هیهاوند دورکی فرزند آمحمدعلی و او فرزند آشاهول فرزند آشاهمراد که خود یکی از سران و دلاوران بختیاری بود . خاندان محترمی داشت. او به اعتبار شخصیت خود و خانواده اش ، داماد حسینقلی خان ایلخانی شد ، و خواهر او همسرش بود. بنچک مال هیهاوند خانواده خدرسرخ "kheder-soher " بود. در بختیاری هرطایفه یک بنچک دارد، که برابر سر طایفه یا مبدا اولیه آن طایفه است.

مثلاً بن چک خوانین بهداروند، خانواده علاالدین وند است، بنچک خوانین بابادی خانواده گاشه ( دارنده گاو سیاه) است، و همینطور سایر طوایف بختیاری هریک یک بنچک دارند.

آعلیداد که فداکاری های بسیاری برای تثبیت قدرت برادر زن خود با رشادتهای بسیار در جنگ های بین دورکی ها و بهداروند ها از خود نشان داده بود ، هنگامیکه قدرت ایلخانی اوج گرفت ، از یک سو انتظار آعلیداد از ایلخانی بیشترشد ، وار سوی دیگرمحبوبیت و قدرت یافتن آعلیداد، سبب نگرانی حسینقلی خان دورکی شد ، اوکه در دربار قاجارسیاست و فریبکاری و جنایت را برای ماندن در قدرت تجربه کرده بود. (برخلاف سنت بختیاری که حتی در جنگ و دشمنی نیز مروت ومردانگی را از یاد نمی بردند، و شاید شدید ترین کاری که برخلاف سنت میکردند، شبیخون بود.) بی هیچ علتی به داماد خویش بد گمان شد. و با کردار نا درست خود او را از خود راند. ناچار آعلیداد با سواران و احشام خود بسوی دشمن ایلخانی جعفرقلیخان بهداروند رفت . آن زمان طایفه جعفرقلیخان بهداروند در آب بید(aw-bid) بودند، و دائی های جعفر قلیخان بهداروند هم با سواران خود همراه او بودند. خان بهداروند، دشمن سابق خود را مردی دلاور و بزرگ میدانست. پس اورا به نیکی پذیرفت ، و بسیار محترم و معزز داشت. ولی حضور آعلیداد در بین اردوی بهداروندها باعث بدگمانی نزدیکان خان بهداروند شد. در این تردیدها دائی های جعفر قلیخان خوانین راکی بیشتر بیمناک شدند.زیرا آنها تصور میکردتد. آعلیدادپنهانی از سوی ایلخانی مامور تخریب اردوی بهداروند از درون است. وقصد جاسوسی برای دورکی ها را دارد. و هنگامی این تردید ها بیشتر بالا گرفت . که جعفرقلیخان بهداروند بدون در نظر گرفتن صدمات آعلیداددر جنگ ها به اردوی بهداروند ها ، و نادیده گرفتن شجاعت های طایفه راکی و دلاوران بهداروند، بویژه رشادت های بلیوند ها، او سه یادگار ارزشمند پدر خود اسدخان شیر کش یعنی " شمشیر کج اسد خان، تفنگ هجی و اسب وزنه را به آعلیداد داد، هرچند این کار جعفرقلیخان بخشش و اعتماد بزرگی را به دشمن سابق نشان داده بود، ولی او با این کار خود بذر نارضائی را در بین یاران وفادار خود پراکنده کرد، و بر او خرده میگرفتند، که با این کار دشمن سابق را که هنوز دوستی خود را نشان نداده است . قدرتمند تر کرده اید، و کار پسندیده ای نیست.سرانجام رنجش های اطرافیان کارگر افتاد، و خان بهداروند را به تردید انداخت و از کرده خود پشیمان کرد. و قصد داشت با شبیخون آعلیداد و سواران او را در فرصتی مناسب ازبین برد. برای کشتن آعلیداد در غیاب او مجلس شور تشکیل دادند، و در آن جلسه مخفیانه زمان و شیوه کشتن آعلیداد را تعیین کردند. ولی یکی ار حاضرین آن جلسه مشورتی پدر بزرگ حاج غفور گتوندی ، آستار بود. آ ستار پس از پایان جلسه بسوی خانه خود در گتوند میرفت ، که با آعلیداد که از سوی دیگر قصد گذر از گتوند برای رفتن به آب بید را داشت ، برخورد کرد. او این دیدار را به فال نیک گرفت ، و برای اینکه خونی بنا حق ریخته نشود. پس از احوالپرسی او را بطور سربسته از خطری که اورا تهدید میکند، آگاه ساخت. آعلیداد ابتدا با توجه به سابقه رفتار خوب جعفر قلی خان با خود ،این داستان را باور نداشت. ولی تاکیدات پی در پی آستارکه خطر کشته شدن او را گوشزد میکرد، کم کم او را نگران کرد. آستار برای دور کردن آعلیداد از خطر او را به چهل پیر ( امام زاده) شوشتر سوگند داد، که فکری به حال خود بکند. زیرا اگر برای نجات خود کاری نکند ، و چاره ای نیندیشد. فردا نعش او در یکی از همین امامزاده ها دفن خواهد شد. آعلیداد پس ازتشکر از آستار از او جدا شد، و پس از تهیه مختصری نان و حلوا و آذوقه بسوی قلعه مشتری در اندیکا رفت.( جائیکه این دلاور شور بخت در آن قلعه بدست و بدستور حسینقلیخان دورکی خود و فرزند خرد سالش حیدر کشته شدند.)

پس از غیبت آعلیداد ، خبر  بازگشت او بسوی قلعه مشتری به اردوی بهداروند ها رسید، دسته ای از سواران خان بهداروند به سرکردگی خوانین راکی دائی های جعفر قلی خان برای کشتن آعلیداد بسوی قلعه مشتری حرکت کردند.پس از رسیدن آعلیداد به قلعه مشتری( ارثیه اجدادی خوانین دورکی ) بی پری جان همسرش ، خواهر حسینقلیخان ایلخانی به او خوش آمد گفت . ولی آعلیداد از همسرش خواست ، با وضعی که او دارد، او آزاد است، که از او جدا شود.همسرش سخت رنجیده خاطر شد ، و به او گفت :" من در روزگار خوشی با تو بودم . اکنون که روز سختی رسیده است، این چه حسابی است ، که تومیکنی. پس از این گفتگو آعلیداد با زن و فرزند خود برای اینکه بوسیله سواران جعفرقلیخان بهداروند در قلعه مشتری کشته نشوند، و برای کشتن آن سواران ، و یافتن کمینگاه از قلعه خارج شدند، و در بین راه گتوند در پشت سنگ عظیمی ( معروف به بَرد گپ گتُند ) سنگر گرفتند و از دید دشمن مخفی شدند، ومنتظر رسیدن سواران دشمن شدند.

از سوی دیگر ریش سفیدان و اطرافیان جعفرقلیخان بهداروند به سوارانی که قصد کشتن آعلیداد را داشتند، توصیه کردند، دشمن مردی جنگ دیده و با تجربه است، و اکنون هم تفنگ هجی و کج اسد خان را در دست دارد ، شتابزده با او روبرو شدن ، و جنگیدن با او ، خود را به خطر انداختن است. ولی آنها پند پیران را نپذیرفتند، پس از رسیدن سواران به کمینگاه آعلیداد با تیر اندازی او از مخفیگاه حدود ده نفر از سواران گشته و رخمی شدند، وناچار به عقب نشینی شدند. و آعلیداد آنها را تا گتوند تعقیب کرد. سپس برگشت و با خانواده خود به قلعه مشتری برگشت.

حسینقلی خان دورکی فرزند جعفرقلی خان دورکی است، که در جنگ بدست یکی از سواران خان بهداروند کشته میشود. مادرش بی بی شاه پسند دختر علی صالح خان از خوانین بهداروند، و" کچی" kechi " عمه " ارشدالدوله بود.

پس از مدتی حسینقلیخان ایلخانی اورا احضار کرد، زیرا اصلان خان چهار لنگ که مادرش دختر رضاقلی خان دورکی بود و او به آعلیداد تهمت میزد، که قصد دارد ، خود ایلخانی بختیاری شود، و ادعای ایلخانی شدن را دارد. اصلان خان در خفی دائی های خود ایلخانی و حج ایلخانی را به منزل خود دعوت کرد ، و به آنها گفت :" اگر آعلیداد کشته نشود، بعداً او برای شما مشکل بزرگی خواهد شد. و تمام بختیاری از دست شما خارج خواهد شد. (راوی داستان از اصلان خان با نفرین" خدانیامرز " یاد می کند. و میگوید : او با وسوسه های خود در دل خوانین دورکی " اولقی ِانه " aw-laqi-ne بمعنی " تخم تردید میکارد.") ، و اگر اورا نکشید ، نه قادر به تسلط به طایفه دورکی خواهید بود، و نه فادر بر تسلط بر بختیاری می باشید. این جریان دوسال بدرازا کشید. از یک سو خوانین خانواده علاالدین وند، و راکی ازجعفرقلیخان بهداروند خرده میگرفتند، که دادن تفنگ و شمشیر اسدخان بختیاروند به آعلیداد اشتباه بوده است ، و او بعد ها کس فرستاد ، وآنها را از آعلیداد پس گرفت. از سوی دیگر بخاطر فتنه انگیزی اصلان خان بین دورکی ها ، ذهن دائی های خود حسینقلیخان ایلخانی و رضاقلی خان ایلبگی را نسبت به او بسختی مشوش کرد. تا آنها راضی به کشتن آعلیداد در یک مهمانی شدند. دراین مدت آعلیداد روزگار خوشی نداشت. از یک طرف دشمنان جدیدی از اطرافیان جعفرقیخان بهداروند او را آزار میدادند. و ازطرف دیگر دشمنی اصلان خان داغی بر دل او نهاده بود.

خوانین دورکی به شور نشستند، تا چاره گشتن و تابودی آعلیداد را بسامان برسانند، و به این نتیجه رسیدند ، که با جنگ و دشمنی حریف او نیستند. پس توافق کردند. با دوستی و در یک مهمانی کار او را یکسره کنند. پس اورا به قلعه لیک؟ مشتری به قید قسم و تامین جانی برای آشتی کنان و رفع کدورت به مهمانی دعوت کردند. او که فریفته ظاهر سازی برادران همسر خود شده بود، به همراه فرزند خرد سالش، که برای دیدن دائی ها و خاله های خود بیتابی میکرد، به مهمانی مرگ رفتند.

قلعه مشتری چهار برج دارد، و از قلعه های قدیمی است. قبل از رفتن به قلعه همسرش بی بی پری جان به او گفت :" آشکرخدا ( کُر تاته "عمو زاده آعلیداد) که پیری روشن ضمیر و دنیا دیده است. با تو سخنی دارد، او را به خانه دعوت کن! و سخن او را بشنو." آعلیداد او را بخانه دعوت کرد. او به آعلیداد گفت:" من خیری برای تو در رفتن به این مهمانی نمی بینم. آنها تنها میتوانند، با دوستی و نیرنگ ترا نابود کنند، و الا با جنگ مرد میدان تو نیستند. اگر میخواهی حتماً به این مهمانی بروی ، بگذار ما ده پانزده نفرترا همراهی کنیم . ولی تنها نرو!" آعلیداد نپذیرفت ، و گفت :" آحسین ( حسینقلی خان دورکی) قسم خورده است، آسیبی بمن نرساند." و پیشنهاد آشکر خدا را نپذیرفت. با فرزندش به قلعه مشتری رفت. در ابتدا با احترام و عزت فراوان او را به سوی ( قتلگاه ) برج بزرگ قلعه بردند، که لامردان قلعه بود. همینکه وارد مجلس شد، از دیدن اصلان خان دشمن کینه توز خود در مجلس یکه خورد، و موقعیت وخیم خود را درک کرد.

شاعر بختیاری از قول این دلاور تیره روز میگوید:

سرکشیم به لامردون اصلان دیدم چی آفتوو روهه کُه رنگ بریدم

sar kashim be lamerdon aslane didom chi aftowe rohe ko range bridom

ترجمه به فارسی معیار:

هنگامیکه به مجلس وارد شدم ( ودشمن خود) اصلان خان را دیدم

مانند آفتاب (بی فروع غروب) روی قله کوه رنگم پرید.

بناچار وارد مجلس شد، و نشست. امامقلی خان هم آمد و پهلوی او نشست. حیدر فرزند خردسالش هم برای دیدن خاله های خود به اندرون رفت، و در آنجا اورا با تنقلات سرگرم کردند ، و نگه داشتند.

در زمان صرف نهار و گفتگوها و تعارفات، حسینقلیخان که قبلاً شیوه کشتن آعلیدادرا طراحی کرده بود. به عنوان قدم زدن برخاست ، و پس از آنکه به پشت آعلیداد رسید ، قمه را از پر شال خود بیرون آورد، و آنرا محکم به پشت آعلیداد فروکرد، و برروی قمه در پشت آعلیداد( ورکند vorkand ) پرید. و باخشم بسیار و با تمام توان ( درس دا deres da ) قمه را در تن آعلیداد چرخاند. تا نوک قمه از سینه بی کینه رستم مظلوم بختیاری بدر آمد. میهمانان ( صحنه جنایت ناجوانمردانه ) هم فرصت ندادند ، و هریک ضربه ای برجسم ناتوان او وارد کردند. و اور ا قمه ریز کردند، آعلیداددر حال مرگ دست برد تا خنجر خود را برای دفاع از خود بیرون آورد، ولی به او آمان ندادند، و دست اورا هم قمه ریز کردند. و برای خوش خدمتی به میزبان جنایت کارخود بسیار بر او قمه زدند. آعلیداد دلاور نگونبخت بختیاری که سرنوشت شوم خود را پذیرفته بود

با ناله به آنها گفت :" بیش از این مرا آزار ندهید، برای اینکه جان دهم ، دعای تیر بند و زخم شمشیری بر بازوی چپ من است، آنرا ار من دور کنید، تا جان دهم. " باوجود اینکه، پس از باز کردن دعا آعلیداد جان داد. اصلان خان به نعش اوهم رحم نکرد، و قمه خود را در شکم نعش او(هولک دا holok-da) فرو کرد.

حسینقلیخان که از صحنه جنایت حالش دگرگون میشود، از مجلس قتل خارج میشود، ولی در پای پله های ورودی برج محل مجلس مهمانی جنایت خود، با فرزند خرد سال آعلیداد، حیدر در پائین پله های برج رو برو میشود، که از سروصدای داخل مجلس کنجکاو شده بود، وبا دیدن دائی خود بالای پله ها سر بلند میکند، تا علت سرو صدا را از دائی بپرسد. خان بیرحم که بسیار متغییر میشود، گلوی طفل را که از پائین پله ها سر بلند کرده بود، در دسترس خود میبند، دست به خنجر میبرد و گلوی طفل را میبرد، و اورا هم از میهمانی خوفناک خود معاف نمی کند.

شاعر بختیاری در سوگ این کودک بیگناه میگوید:

گودومه آغا حسین بازی کنه وام دسس ره کارد کشی زیدس سر نام

godome aqa hosin bazi kone vam

dases ra karde kashid zeydes sare nam

بخود گفتم ( تصور میکردم) آقا حسین (دائی من) با من بازی میکند.

(ولی) او خنجر کشید و گلوی مرابرید ، ( وکشت).

و شاعر بختیاری از قول آعلیداد، که نقش او در پیروزی خوانین دورکی انکار ناپذیر بود، میگوید:

آحسین یادت بیا ز جنگ سرخون وندمسون سینه وزنه کج اسدخون

a hosin yadet biya ze jang sarkhon

vandoson sine vazne kaj asadkhon

آحسین یادت بیاید از جنگ محل سرخون ( که دشمن را) جلو اسب وزنه ( اسب معروف اسد خان) (و با) شمشیر کج اسد خان ( آنها را کشتم).

آحسین  یادت بیا زجنگ تازه  وند ُمسون سینه وزنه دیندا زمازه

a hosin yadet biya ze jang taze vandomson sineh vazne dinda ze maze

ترجمه به فارسی معیار:

آقا حسین بیاد بیاور از آخرین جنگ من( بخاطر پیروزی شما) که ( دشمن را) در پیش اسب وزنه اسد خان تا تیغه کوه دنبال کردم.

آحسین مُنه مَکش مُ تاته زاتم تفنگچین سنگرت سُوار نیاتم

a hosin mone makosh mo ta-te zatom tofanchin sangaret sovar ni-yatom

ترجمه به فارسی معیار:

آقا حسین مرا نکش من عمو زاده تو هستم من تفنگچی سنگر تو و سوار پیش مرگ تو هستم.

آعلیداد را در گورستان قلعه مشتری دفن کردند، او حال دارای مقبره است. اورا بهنگام بهار که کشته شده بود ، تازه دفن کرده بودند، هنوز قبر او با مصالح محکم درست نشده بود، که بدلیل رگبار و رعد وبرق و رانش زمین قبر او شکاف بر داشت، و جسد درزیر خاک بسیاری جابجا و پنهان شده بود، و تصور میکردند، که او از گور برخاسته و خود را مخفی کرده است. این خبر که به اصلان خان میرسد ، به وحشت می افتد، و میگوید:" علیداد تیر بند داشت ، و زنده شده است، و اکنون در فکر انتقام است." اصلان خان از ترس انتقام آعلیداد، شبانه و بی موقع بارکردند ، و با خانواده خود بسوی ییلاق کوچ کردند. آنها سخت از تفنگ هجی در دست آعلیداد میترسیدند، و میگفتند" اُ وا تفنگ هجی تره قری نِه مِن مُن " o va tofang haji tare qeri ne men mon یعنی او با تفنگ هجی میتواند، مارا پراکند کند.

پس از آنکه آعلیدادرا کشتند، تفنگ هجی را به آ بندر احمد خسروی دادند، ولی او نمی توانست ، از آن خوب استفاده کند. هنگامیکه در ییلاق سیلاخور از میان " غراوه؟" آب چغاخور گله گرازی بیرون آمد، آبندر از روی اسب تیری بسوی گرازها انداخت ، ولی چون قدرت لگد زنی تفنگ زیاد بود، و آبندر قادر به مقاومت در برابر پسزنی تفنگ قدرتمند اسد خان شیر کش نبود ، تفنگ او را ازاسب به زمین پرت کرد.

شاعر بختیاری در این باب میگوید:

هجینه بندر گِرید نداره فندس بستس به گلِ گراز ز اسب وِر ندس

haji-ne badar greyid nadare fendes bestes be galle goraz ze asb verondes



ترجمه به فارسی معیار:

تفنگ هجی ( اسد خان را) آبندر احمد خسروی گرفت ، ولی شیوه کاربرد آنرا نمی دانست، پس هنگامیکه با آن بسوی یک گله گراز تیر اندازی کرد، از اسب پرتاب شد.

وزنه پیر، هجی بلند وا کج صیدال  آرمون مند به دلم تقاص ابدال

vazne pir haji boland va kaje seydal aremon vand be delom taqas abdal

ترجمه به فارسی معیار:

اسب وزنه پیر، تفنگ دراز هجی با شمشیر کج اسد خان ( که ظاهراً به آصیدال یکی از دلاوران بختیاری رسیده بود) آرزو ماند به دلم انتقام ابدال

آ ابدال عموی آعلیدادبود، که او نیز بدست حسینقلی خان دورکی کشته شده بود.

پس از واقعه قتل آعلیداد، خانواده او از بیم نسل کشی حسینقلیخان دورکی به آنسوی مسجد سلیمان " تش بند" دینارون کوچ کردند، و دیگر باز نگشتند.



شاعری که شعر های بالا را گفته است، مردی بنام قربانعلی از ایل زراسوند بود، که کسی بهتر از او نمی توانست، این شعر هارا به آواز خوش دکلمه کند. بهمین علت در آن دوره اغلب خوانین طوایف مختلف بختیاری اورا برای شعر خوانی به مجالس خود دعوت میکردند، او مردی نیک سیرت و خوش مشرب بود، و شهرت خوبی داشت.



از شعر های معروف او برای مرثیه علیداد دو بند زیر است.

زخم کارد زخم قمه زخم قداره زخم خنجر اِکنه( میکند) دلبند پاره

علیداد مننین (ma-ne-nin نگذارید) به گور تنگی بساکم ( basakom شاید) به وقت جنگ ونه ( vane بندازد) تفنگی ( تیری).





در پایان باید گفته شود، که اعمال حسینقلیخان دورکی ، و جعفرقلیخان بهداروند، معلول دوره ای از تاریخ ایران است، که دوره پهلوانی و جوانمردی با قتل بیرحمانه لطفعلیخان زند، مرگ اسدخان بهداروند، و محمد تقی خان چارلنگ و مردان بزرگی که تنها جنگ مردانه را نشانه شجاعت میدانستند، به سر آمده بود. نظریه آغا محمد خان قاجار که دغلکاری روباه را برتر از قدرت شیر میدانست ، پیروزی های ملموسی را برای قبیله کوچک او ببار آورده بود. بین قدرت دوستان طالبان بسیاری داشت. او دوستدار افکار " ماکیاولی" سیاستمدار ایتالیائی قرون وسطا بود، که معتقد بود ، علت عقب افتادگی ایتالیا ، حکومت های مستقل و ضعیف دولت شهر های ایتالیا است، او میگفت ، که ایتالیائی شجاعت دارد، ولی سیاست ( دغلکاری؟) نمیداند. او چاره کار را برای پیشرفت ایتالیا دیکتاتوری برای اتحاد و پیشرفت میدانست . از اینرو موافقان او اورا مردی میهن دوست و دوستدار ایتالیا میدانستند. ولی آموزه های او که دستاویزی برای خود کامگان اروپا و ممالک دیگر شده بود، کشتار های هول انگیزی را در تاریخ بیشتر کشورهای جهان رقم زد. از اینرو مخالفین او "ماکیاولی " را شیطان مجسم میدانستند.

نتیجه بکارگیری رهنمود های او حد اقل در دوره چهار شاه نخست قاجار، در ایران ظهور مشروطیت وفروپاشی قاجاریه بود، همین شیوه جهانداری، دولت پهناور ترکان عثمانی را هم ناباورانه مضمحل کرد. شاد باشید.

۱ نظر:

  1. مطالب خواندنی و جذابتون خیلی خوبن.ولی اونجا که نوشتی آستار پدر بزرگ غفور گتوندی است را اشتباه نوشتید.ستار کلانتر گتوندی فرزند خلف کربلائی غفور است.مرحوم حاج ستار ک خواهرزاده بابادی ها بود سال83 فوت کرد.

    پاسخحذف