کل نماهای صفحه

شمارشگر

free counters

فهرست وبلاگ من

Loading...

صفحات

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

تثبیت قدرت صفویه در اصفهان ونقش طوایف بختیاری

 بقدرت رسیدن سلسله صفویه ونقش بختیاری ها در تثبیت و استمرار مذهب شیعه


کلخوران آبادی خورشیدها



در استان اردبیل آبادی های " کل- خوران" که سکونت گاه اجداد خاندان صفوی است ، در زبان سومری معنی " آبادی - خورشید ها" را دارد. همانطور که میدانیم، یکی از اقوام و طوایف صد گانه که از شمال عراق "اربیل و وشامات ، وارض روم در قرن پنجم هجری قمری به ایران بر میگردند. قبیله شیخ صفی الدین اردبیلی بوده اند، این قبیله که درتواریخ بنام کردان اربیل معروف بوده اند، با بزرگ خود شیخ قطب الدین یکی از روسای عشایر اربیل ، که جد بزرگ خاندان صفویه بود، به ایران و آذر بایجان باز میگردند، آنها همراه خود سید حسن ولد عسکر از روستای "کرکی" جبل عامل لبنان "شامات" را، برای تعلیم وترویج مذهب شیعه به همراه خود آورده اند. ( شاید علت عنوان سیادت در جانشینان شاهان صفوی ازدواج های اولاد شیخ قطب الدین با اولاد سید ولد باشد.) اقوامی که به این ترتیب به ایران باز گشتند، همان "تات ها" یا اقوام "آذری " زبان آذربایجان بودند، که بدلیل دست داشتن در به قدرت رسیدن آل بویه " دیلمیان" پس ازفروپاشی آنها، بدست اقوام ترک ناچار به مهاجرت به عراق وشامات و ارض روم شده اند. و پیش هنگام ، قبل از ضعیف شدن حکومت های ترک آذربایجان به ایران بازگشته اند. این طوایف با رسالت به قدرت رساندن ، شیعیان ایران به میهن خود باز میگردند. و با قدرت حاکمان محلی ترک و سنی مذهب مواجه میشوند. ناچار برای در امان ماندن خود ، از دو پوشش زبان ترکی ، و کلمه کرد، وتشکیل خانقاه برای آماده نگه داشتن، پیروان خود استفاده کرده اند، و با مصلحت اندیشی ، جهت بدست آوردن فرصت مناسب برای قیام ، و استقرار مذهب شیعه ، حدود صد سال صبر کرده اند. و با این شیوه ، کاری را که بیش از 90 طایفه دیگردر بختیاری ، فارس، لرستان و نقاط دیگر نتوانستند، انجام دهند، به تنهائی به مقصود رسانده اند. در این مدت ، آنها در سرزمین های دگرگون شده آذربایجان زبان ترکی می آموزند، و با رعایت مذهب مردم محل به کار کشاورزی ودامداری مشغول میشوند، تااینکه شیخ امین الدین جبرائیل پدر شیخ صفی الدین با دخترخانواده ای عارف از روستای " باری" اردبیل ازدواج میکند، وشیخ صفی الدین در روستای "شیخ کلخوران" متولد میشود. وخانقاه این عارف ربانی و جانشینان او مرکز و حلقه مریدان آینده سلسله صفوی میشود. از اشعار و نوشته های بزرگان این قوم نظیر شیخ صفی الدین اردبیلی "جنت مکان" و عالم ربانی ، شیخ مهمان کشفی، و دیگران که بجا مانده اند، و به زبان " تاتی" هستند. آذری بودن آنها مشخص میشود. شاهان سلسله صفوی پس از به قدرت رسیدن، وفاش کردن نیات خود و رسمی کردن "مذهب شیعه" مورد هجوم ترک های عثمانی و هواداران آنها، بازماندگان حکومت های محلی و سنی قرار میگیرند، و به ناچار ابتدا، به قزوین و نزدیک قبایل تات تاکستان واطراف، یعنی بزرگترین طوایف بازمانده از قبایل باستانی آذری زبان نقل مکان میکنند، وپایتخت را از تبریز به قزوین منتقل میکنند. ولی مدت کوتاهی پس از این نقل وانتقال ، چون تعرض دشمنان، امکان فروپاشی حکومت اولین بانیان حکومت رسمی "شیعه" را بیشتر میکرد، ناچار به اصفهان ونزد یک همان صد طایفه شیعه" بختیاری" باز میگردند. با این سیاست، هوشیاری و درایت جانشینان شاه اسماعیل اول، شوکت و عظمت ا و لین حکومت رسمی "شیعه" در ایران و منطقه تا حال حاضر تثبیت و برقرارمیگردد. دهستان شیخ کلخوران امروزه جزء شهر اردبیل محسوب میشود، ویکی از محلات آن است. و مدفن بزرگانی از این طایفه نظیر  شیخ صفی الدین و یارانش، شیخ حیدر، پدر وشیخ جُنید جد شاه اسماعیل و بسیاری از کشته شدگان جنگ با شروان شاهان است، که پس ازپیروزی شاه اسماعیل در سال 907 ه.ش به اردبیل منتقل و در آنجا دفن شده اند. همینطور نیز کشته شدگان جنگ چالدران در سال 920 ه.ش به اردبیل انتقال ودر جوار بقعه شیخ صفی الدین در گورهای چند طبقه دفن شده اند.

روان این فرزندان دلاور ومومن، دین ومیهن شاد باد.

در خاتمه برای انبساط خاطرروایتی از شاه عباس ثانی از کتاب " زهر الربیع" نقل میکنم.

گویند:  صدر خاصه وزیر شرعی شاه عباس منظری نورانی و محاسنی سفیدداشت، بسیار خوش خلق و سلیم النفس بود. روزی شاه عباس بر حسب تصادف، اورا دید، اورا مورد تکریم قرار داد، وگفت:"سید ، هر گاه ترا می بینم بیاد جدم امام زین العابدین (ع) می افتم ". همه اعمال شما مورد پسند من است، الا یک کار کوچک ، صدر خاصه نگران شد، پرسید : ولینعمت من فرمان دهد، تا از این کار ناپسند اجتناب کنم. شاه عباس گفت: آنچه می بینم آن است، که شما در توجه به اطرافیان من زیاده روی میکنی. صدر خاصه از شاه عباس بخاطر این یاد آوری تشکر کرد، و قول داد، دیگر چنین خطائی مرتکب نشود. پس از جدا شدن از شاه عباس در بین راه یکی از درباریان ونزدیکان شاه عباس به صدر خاصه نزدیک شد، ورقعه ای را مبنی برانتقال ملکی بدست صدر خاصه داد، وتقاضای مهر وتایید انتقال این سند را بنام خود کرد. وزیر شرعی شاه عباس بیدرنگ مهر از جیب قبا بدر آورد ، و سند را ممهور وامضاء کرد. یکی از همراهان او ، که در محضر شاه عباس با او بود، به او گفت : عالیجاه هم اکنون به شاه قول دادی، که ازاین مکروه اجتناب کنی، پس این چه حکمتی است. صدرخاصه به او گفت. زبان پاس دار، من با همین شیوه در نظر شاه عباس مانند" حضرت زین العابدین" جلوه میکنم. والا همین قوم مرا نزد شاه از" شمر ذوالجوشن" بدتر نشان میدادند.

منبع: تاریخ طبری

تاریخ بزرگ اسلام از ابن اثیر

روزنامه اطلاعات دوشنبه یکم شهریور 1389 شماره 22831 . ص 4 اجتماعی

زهرالربیع

برخی منابع متفرقه و استنباط شخصی.



ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

نذر مادر

(به مناسبت کربلای سالار شهیدان،عاشورای حسینی و خاطره نذر روانشاد مادرم


چهارساله بودم ، مثل سالهای پیش، مادرم از روز اول محرم پیراهن صورتی رنگ مرا که دوست داشتم ، با جامه سیاهی عوض میکرد، سالهای پیش ، به او میگفتم :" دا، مونه کویه ابری، مو جووه خومه اخوم. da mone koye ebari,mo joveh khome ikhom " ( مادر مرا کجا میبری من جامه خودم را میخواهم.). او میگفت :" لولم ، سیت نرز کردمه دهه اول محرم جووه سیا بپوشی ، وه یه مرغ سیا سیت قربونی کنم . که عرمت کوتا نبو ، تا شهیدون کربلا پیرت کنن. lolom sit narz erdome,dahe aval moharam jove sia beposhi, vo ya morgh sia sit qorboni konm ke omret kota nabu si yo ke shahidon karbla piret ;konen! " ( فرزندم ، برایت نذر کرده ام ، دهه اول محرم پیراهن سیاه بپوشی و یک مرغ سیاه برایت قربانی کنم ، که عمرت کوتاه نباشد، برای اینکه شهیدان کربلا ترا به سن پیری برسانند. او مرا برای مشاهده مراسم عزاداری و شبیه خوانی باشکوه شهرمان به مزار امام زاده عبدالله ( از نوادگان امام زین العابدین (ع) که 65 سال پیش بسیار دور از شهر بود، میبرد. همراه ما درم زهرا، سیده مریم مادر بزرگم ، و دائیم "عبد سید " هم بودند. گاهی هم پدر بزرگ مادریم بابا حسین فرزند عبدالله مونیزرmuneyzer از طایفه احمد محمدی بختیاری که بیش از صد سال داشت. می آمد. هر وقت که او می آمد. من احساس راحتی بیشتری میکردم . چون همگی بخاطر او آهسته حرکت میکردیم .ولی هر وقت او بعلت کهولت سن یا بیماری غائب بود. دائی "عبد سید" با ترفندی (که من بعد ها فهمیدم)، مرا وادار به دویدن میکرد. اویک اسکناس پنج ریالی را دور یک سنگ کوچک میپیچد، و پس از منحرف کردن توجه من به جلو پرتاب میکرد. سپس خود به تندی جلو میرفت ، و ادعا میکرد. :" پیل گپی جستمُ pil gapi josjom " ( پول بزرگی پیدا کردم.) . و مرا تشویق به این مسابقه پیدا کردن پول میکرد. ولی همیشه او پول پیدا میکرد، و من تنها میدویدم. من تا مادرم زنده بود، منظور اورا و حرفهائی که زده بود نمی فهمیدم. سالهای اول شرکت در مراسم تعزیه و شبه خوانی  یکجا نشستن ، وتماشا کردن، مرا خسته میکرد. بخصوص من از شمرو حرمله بسیار وحشت میکردم. و از زخمی شدن و کشته شدن سبز پوشان تعزیه امام مظلوم و یارانش، سخت افسرده میشدم، و گریه میکردم. مادر و مادر بزرگ و دائی و پدر بزرگم سراپا سیاه میپوشیدند ، وگریه وزاری میکردند. حرمله شبیه خوانی، مردی کارآزموده بود وبخوبی به فن تیر انداز ی با کمان آشنا بود. و عروسکی را که امام حسین تعزیه روی دست بلند.میکرد. حرمله تعزیه مانند حرمله لعین با تیر هدف میگرفت . و به گلوی عروسک تیر میزد. من در آن لحظه از ترس گلوی خود را میگرفتم ، و بشدت گریه میکردم. و هنگامیکه شمر تعزیه سوار بر اسب ابلق خود رجز خوانی میکرد ، و شمشیر خود را در هوا میچرخاند. من از وحشت زیرچادر مادر یا مادر بزرگم مخفی میشدم. و گریه میکردم. مادرم میگفت :کُروم مترس ای گاگریوت تونه نجات ده .korom matars i gagryvet tone nejat de. ( پسرم، نترس این گریه زاری تو ترا نجات میدهد.) مادرم با لحن حزینی زیر لب اشعاری در مرثیه شهدای کربلا با زبان لری میخواند، و اشک میریخت. که از فرط تکرار.65 سال است، آنها را بخاطر دارم . بویژه او بیشتر به من و برادر کوچکم نگاه میکرد، و زمزمه میکرد: بی فاطومه مینا کهو هسین کشتن بی گهو

bi fatome mina kaho hosine koshten bi geho

( ای بی بی فاطمه " سلام الله علیه " با روسری تیره [ نشان عزاداری] ، امام حسین علیه السلام را "هنگامی که دیگر برادر نداشت " کشتند.)

بی فاطومه مینا سیا هسین کشتن بی کُررا

bi fatome mina sia hosin koshten bi kora

( ای بی بی فاطمه " سلام الله علیه " با روسری سیاه [ نشان سوگواری]، امام حسین علیه السلام را "هنگامیکه دیگر پسر نداشت " کشتند.)

مادرم سیده زهرا پنج ساله ونیم بودم ، که از سرطان خون در سن حدود 18 سالگی دارفانی را وداع گفت . من سال ها بیاد مادرم . دهه اول محرم بخاطر او، سیاه پوشیدن برای شهدای کربلا را با علاقه انجام میدادم، عزا داری میکردم، و تا زمانی که پدرم زنده بود. هر ساله در مجالس دهه اول محرم در منزلمان وظیفه جمع آوری و شستن استکان و نعلبکی و زیر سیگاری های مجلس عزا را بعهده داشتم.. ولی دلیل نذر خاص مادرم را برای سیاه پوشیدن و قربانی کردن مرغ سیاه نمی دانستم. من بعد ها از خاله ام شنیدم . که پزشکان او را جواب کرده بودند، و به او گفته بودند، که سرطان خون ممکن است یک بیماری ارثی باشد، و فرزندت ( اشاره بمن )، از این بیماری آسیب ببیند. او میخواست با قربانی کردن مرغ سیاه ، سیاهی سرطان را از من دور کند.

اکنون که هفتاد ساله ام ، یقین دارم ، که به یمن دعای مادر و نذر او و الطاف الهی و شفاعت شهدای کربلا. من به پیری رسیده ام. ونذر مادر ادا شده است. ولی من تازنده ام آنرا پاس داشته ام، و پاس میدارم. روانش شاد باد.

 )

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

درسوگ آ علیداد خدر سُهر

سوگنامه ای بر کشتار دلاور شور بخت بختیاری ، آعلیداد خدر سُهر و کودک خرد سال او حیدر



راوی بختیاری میگوید:در زمان جعفرقلیخان بهداروند، که جنگهای بین طوایف بیداروند و خوانین دورکی روی داد . ایل هفت لنگ دوچار دو دستکی شد، و از دو طایفه بزرگ بهداروند و دورکی برخی خوانین الادی وند که از منسوبین جعفر قلی خان بودند، به هوا خواهی خوانین دورکی برعلیه جعفر قلی خان وارد جنگ میشدند.

شاعر بختیاری از قول " هالو زال" که از بزرگان بن چک الادیوند بود ، و او را "پیران ویسه " مینامیدند. در باره ترس ازانتقام گیری جعفر قلی خان بخاطر پشت کردن بخشی از این منسوبان به جعفرقلیخان رئیس طایفه بهداروند میگوید:

هالو زال راسته گهد بس بگرین گوش اسباتون زین کنین ختون یراق پوش

halo zal raste gohed bes begerin gosh asbatone zin konin khoton yaraq posh

ترجمه به فارسی معیار: دائی زال درست میگوید سخن او را بپذیرید ( از انتقام جعفر قلیخان بهداروند و شبیخون او بترسید) اسب های خود را زین کنید ولباس رزم برتن کنید. ( و آماده باشید) متاسفانه سخن دانای قوم در منسوبین هالو زال موثر واقع نشد. و فاجعه ای با شبیخون جعفرقلیخان خلق شد. که شاید دلیل اصلی آن بی سیاستی هر دو تیره از بن چک طایفه بهداروند و نا پختگی جانشین جوان اسد خان بختیاری ، و نفاق افکنی دشمن حیله گر و غدار، بین منسوبین و هم تباران بود.

از سوی دیگر دائی های جعفر قلی خان ، خوانین راکی یکی از طوایف بزرگ دورکی نیز که ریاست حبیب اله خان و اولاد او را که غیر بختیاری بودند، بر نمی تافتند، و خود را برتراز اولاد حیدر پاپی می دانستند، به هواخواهی جعفر قلی خان بهداروند برخاستند. این اتحاد با رویگردانی یکی از دلاوران بختیاری آعلیداد خدر سرخ بر علیه اولاد حبیب اله خان کامل شد.

گفتار راوی اولاد کیخا علی:

آعلیدادخدر سرخ ار طایفه هیهاوند دورکی فرزند آمحمدعلی و او فرزند آشاهول فرزند آشاهمراد که خود یکی از سران و دلاوران بختیاری بود . خاندان محترمی داشت. او به اعتبار شخصیت خود و خانواده اش ، داماد حسینقلی خان ایلخانی شد ، و خواهر او همسرش بود. بنچک مال هیهاوند خانواده خدرسرخ "kheder-soher " بود. در بختیاری هرطایفه یک بنچک دارد، که برابر سر طایفه یا مبدا اولیه آن طایفه است.

مثلاً بن چک خوانین بهداروند، خانواده علاالدین وند است، بنچک خوانین بابادی خانواده گاشه ( دارنده گاو سیاه) است، و همینطور سایر طوایف بختیاری هریک یک بنچک دارند.

آعلیداد که فداکاری های بسیاری برای تثبیت قدرت برادر زن خود با رشادتهای بسیار در جنگ های بین دورکی ها و بهداروند ها از خود نشان داده بود ، هنگامیکه قدرت ایلخانی اوج گرفت ، از یک سو انتظار آعلیداد از ایلخانی بیشترشد ، وار سوی دیگرمحبوبیت و قدرت یافتن آعلیداد، سبب نگرانی حسینقلی خان دورکی شد ، اوکه در دربار قاجارسیاست و فریبکاری و جنایت را برای ماندن در قدرت تجربه کرده بود. (برخلاف سنت بختیاری که حتی در جنگ و دشمنی نیز مروت ومردانگی را از یاد نمی بردند، و شاید شدید ترین کاری که برخلاف سنت میکردند، شبیخون بود.) بی هیچ علتی به داماد خویش بد گمان شد. و با کردار نا درست خود او را از خود راند. ناچار آعلیداد با سواران و احشام خود بسوی دشمن ایلخانی جعفرقلیخان بهداروند رفت . آن زمان طایفه جعفرقلیخان بهداروند در آب بید(aw-bid) بودند، و دائی های جعفر قلیخان بهداروند هم با سواران خود همراه او بودند. خان بهداروند، دشمن سابق خود را مردی دلاور و بزرگ میدانست. پس اورا به نیکی پذیرفت ، و بسیار محترم و معزز داشت. ولی حضور آعلیداد در بین اردوی بهداروندها باعث بدگمانی نزدیکان خان بهداروند شد. در این تردیدها دائی های جعفر قلیخان خوانین راکی بیشتر بیمناک شدند.زیرا آنها تصور میکردتد. آعلیدادپنهانی از سوی ایلخانی مامور تخریب اردوی بهداروند از درون است. وقصد جاسوسی برای دورکی ها را دارد. و هنگامی این تردید ها بیشتر بالا گرفت . که جعفرقلیخان بهداروند بدون در نظر گرفتن صدمات آعلیداددر جنگ ها به اردوی بهداروند ها ، و نادیده گرفتن شجاعت های طایفه راکی و دلاوران بهداروند، بویژه رشادت های بلیوند ها، او سه یادگار ارزشمند پدر خود اسدخان شیر کش یعنی " شمشیر کج اسد خان، تفنگ هجی و اسب وزنه را به آعلیداد داد، هرچند این کار جعفرقلیخان بخشش و اعتماد بزرگی را به دشمن سابق نشان داده بود، ولی او با این کار خود بذر نارضائی را در بین یاران وفادار خود پراکنده کرد، و بر او خرده میگرفتند، که با این کار دشمن سابق را که هنوز دوستی خود را نشان نداده است . قدرتمند تر کرده اید، و کار پسندیده ای نیست.سرانجام رنجش های اطرافیان کارگر افتاد، و خان بهداروند را به تردید انداخت و از کرده خود پشیمان کرد. و قصد داشت با شبیخون آعلیداد و سواران او را در فرصتی مناسب ازبین برد. برای کشتن آعلیداد در غیاب او مجلس شور تشکیل دادند، و در آن جلسه مخفیانه زمان و شیوه کشتن آعلیداد را تعیین کردند. ولی یکی ار حاضرین آن جلسه مشورتی پدر بزرگ حاج غفور گتوندی ، آستار بود. آ ستار پس از پایان جلسه بسوی خانه خود در گتوند میرفت ، که با آعلیداد که از سوی دیگر قصد گذر از گتوند برای رفتن به آب بید را داشت ، برخورد کرد. او این دیدار را به فال نیک گرفت ، و برای اینکه خونی بنا حق ریخته نشود. پس از احوالپرسی او را بطور سربسته از خطری که اورا تهدید میکند، آگاه ساخت. آعلیداد ابتدا با توجه به سابقه رفتار خوب جعفر قلی خان با خود ،این داستان را باور نداشت. ولی تاکیدات پی در پی آستارکه خطر کشته شدن او را گوشزد میکرد، کم کم او را نگران کرد. آستار برای دور کردن آعلیداد از خطر او را به چهل پیر ( امام زاده) شوشتر سوگند داد، که فکری به حال خود بکند. زیرا اگر برای نجات خود کاری نکند ، و چاره ای نیندیشد. فردا نعش او در یکی از همین امامزاده ها دفن خواهد شد. آعلیداد پس ازتشکر از آستار از او جدا شد، و پس از تهیه مختصری نان و حلوا و آذوقه بسوی قلعه مشتری در اندیکا رفت.( جائیکه این دلاور شور بخت در آن قلعه بدست و بدستور حسینقلیخان دورکی خود و فرزند خرد سالش حیدر کشته شدند.)

پس از غیبت آعلیداد ، خبر  بازگشت او بسوی قلعه مشتری به اردوی بهداروند ها رسید، دسته ای از سواران خان بهداروند به سرکردگی خوانین راکی دائی های جعفر قلی خان برای کشتن آعلیداد بسوی قلعه مشتری حرکت کردند.پس از رسیدن آعلیداد به قلعه مشتری( ارثیه اجدادی خوانین دورکی ) بی پری جان همسرش ، خواهر حسینقلیخان ایلخانی به او خوش آمد گفت . ولی آعلیداد از همسرش خواست ، با وضعی که او دارد، او آزاد است، که از او جدا شود.همسرش سخت رنجیده خاطر شد ، و به او گفت :" من در روزگار خوشی با تو بودم . اکنون که روز سختی رسیده است، این چه حسابی است ، که تومیکنی. پس از این گفتگو آعلیداد با زن و فرزند خود برای اینکه بوسیله سواران جعفرقلیخان بهداروند در قلعه مشتری کشته نشوند، و برای کشتن آن سواران ، و یافتن کمینگاه از قلعه خارج شدند، و در بین راه گتوند در پشت سنگ عظیمی ( معروف به بَرد گپ گتُند ) سنگر گرفتند و از دید دشمن مخفی شدند، ومنتظر رسیدن سواران دشمن شدند.

از سوی دیگر ریش سفیدان و اطرافیان جعفرقلیخان بهداروند به سوارانی که قصد کشتن آعلیداد را داشتند، توصیه کردند، دشمن مردی جنگ دیده و با تجربه است، و اکنون هم تفنگ هجی و کج اسد خان را در دست دارد ، شتابزده با او روبرو شدن ، و جنگیدن با او ، خود را به خطر انداختن است. ولی آنها پند پیران را نپذیرفتند، پس از رسیدن سواران به کمینگاه آعلیداد با تیر اندازی او از مخفیگاه حدود ده نفر از سواران گشته و رخمی شدند، وناچار به عقب نشینی شدند. و آعلیداد آنها را تا گتوند تعقیب کرد. سپس برگشت و با خانواده خود به قلعه مشتری برگشت.

حسینقلی خان دورکی فرزند جعفرقلی خان دورکی است، که در جنگ بدست یکی از سواران خان بهداروند کشته میشود. مادرش بی بی شاه پسند دختر علی صالح خان از خوانین بهداروند، و" کچی" kechi " عمه " ارشدالدوله بود.

پس از مدتی حسینقلیخان ایلخانی اورا احضار کرد، زیرا اصلان خان چهار لنگ که مادرش دختر رضاقلی خان دورکی بود و او به آعلیداد تهمت میزد، که قصد دارد ، خود ایلخانی بختیاری شود، و ادعای ایلخانی شدن را دارد. اصلان خان در خفی دائی های خود ایلخانی و حج ایلخانی را به منزل خود دعوت کرد ، و به آنها گفت :" اگر آعلیداد کشته نشود، بعداً او برای شما مشکل بزرگی خواهد شد. و تمام بختیاری از دست شما خارج خواهد شد. (راوی داستان از اصلان خان با نفرین" خدانیامرز " یاد می کند. و میگوید : او با وسوسه های خود در دل خوانین دورکی " اولقی ِانه " aw-laqi-ne بمعنی " تخم تردید میکارد.") ، و اگر اورا نکشید ، نه قادر به تسلط به طایفه دورکی خواهید بود، و نه فادر بر تسلط بر بختیاری می باشید. این جریان دوسال بدرازا کشید. از یک سو خوانین خانواده علاالدین وند، و راکی ازجعفرقلیخان بهداروند خرده میگرفتند، که دادن تفنگ و شمشیر اسدخان بختیاروند به آعلیداد اشتباه بوده است ، و او بعد ها کس فرستاد ، وآنها را از آعلیداد پس گرفت. از سوی دیگر بخاطر فتنه انگیزی اصلان خان بین دورکی ها ، ذهن دائی های خود حسینقلیخان ایلخانی و رضاقلی خان ایلبگی را نسبت به او بسختی مشوش کرد. تا آنها راضی به کشتن آعلیداد در یک مهمانی شدند. دراین مدت آعلیداد روزگار خوشی نداشت. از یک طرف دشمنان جدیدی از اطرافیان جعفرقیخان بهداروند او را آزار میدادند. و ازطرف دیگر دشمنی اصلان خان داغی بر دل او نهاده بود.

خوانین دورکی به شور نشستند، تا چاره گشتن و تابودی آعلیداد را بسامان برسانند، و به این نتیجه رسیدند ، که با جنگ و دشمنی حریف او نیستند. پس توافق کردند. با دوستی و در یک مهمانی کار او را یکسره کنند. پس اورا به قلعه لیک؟ مشتری به قید قسم و تامین جانی برای آشتی کنان و رفع کدورت به مهمانی دعوت کردند. او که فریفته ظاهر سازی برادران همسر خود شده بود، به همراه فرزند خرد سالش، که برای دیدن دائی ها و خاله های خود بیتابی میکرد، به مهمانی مرگ رفتند.

قلعه مشتری چهار برج دارد، و از قلعه های قدیمی است. قبل از رفتن به قلعه همسرش بی بی پری جان به او گفت :" آشکرخدا ( کُر تاته "عمو زاده آعلیداد) که پیری روشن ضمیر و دنیا دیده است. با تو سخنی دارد، او را به خانه دعوت کن! و سخن او را بشنو." آعلیداد او را بخانه دعوت کرد. او به آعلیداد گفت:" من خیری برای تو در رفتن به این مهمانی نمی بینم. آنها تنها میتوانند، با دوستی و نیرنگ ترا نابود کنند، و الا با جنگ مرد میدان تو نیستند. اگر میخواهی حتماً به این مهمانی بروی ، بگذار ما ده پانزده نفرترا همراهی کنیم . ولی تنها نرو!" آعلیداد نپذیرفت ، و گفت :" آحسین ( حسینقلی خان دورکی) قسم خورده است، آسیبی بمن نرساند." و پیشنهاد آشکر خدا را نپذیرفت. با فرزندش به قلعه مشتری رفت. در ابتدا با احترام و عزت فراوان او را به سوی ( قتلگاه ) برج بزرگ قلعه بردند، که لامردان قلعه بود. همینکه وارد مجلس شد، از دیدن اصلان خان دشمن کینه توز خود در مجلس یکه خورد، و موقعیت وخیم خود را درک کرد.

شاعر بختیاری از قول این دلاور تیره روز میگوید:

سرکشیم به لامردون اصلان دیدم چی آفتوو روهه کُه رنگ بریدم

sar kashim be lamerdon aslane didom chi aftowe rohe ko range bridom

ترجمه به فارسی معیار:

هنگامیکه به مجلس وارد شدم ( ودشمن خود) اصلان خان را دیدم

مانند آفتاب (بی فروع غروب) روی قله کوه رنگم پرید.

بناچار وارد مجلس شد، و نشست. امامقلی خان هم آمد و پهلوی او نشست. حیدر فرزند خردسالش هم برای دیدن خاله های خود به اندرون رفت، و در آنجا اورا با تنقلات سرگرم کردند ، و نگه داشتند.

در زمان صرف نهار و گفتگوها و تعارفات، حسینقلیخان که قبلاً شیوه کشتن آعلیدادرا طراحی کرده بود. به عنوان قدم زدن برخاست ، و پس از آنکه به پشت آعلیداد رسید ، قمه را از پر شال خود بیرون آورد، و آنرا محکم به پشت آعلیداد فروکرد، و برروی قمه در پشت آعلیداد( ورکند vorkand ) پرید. و باخشم بسیار و با تمام توان ( درس دا deres da ) قمه را در تن آعلیداد چرخاند. تا نوک قمه از سینه بی کینه رستم مظلوم بختیاری بدر آمد. میهمانان ( صحنه جنایت ناجوانمردانه ) هم فرصت ندادند ، و هریک ضربه ای برجسم ناتوان او وارد کردند. و اور ا قمه ریز کردند، آعلیداددر حال مرگ دست برد تا خنجر خود را برای دفاع از خود بیرون آورد، ولی به او آمان ندادند، و دست اورا هم قمه ریز کردند. و برای خوش خدمتی به میزبان جنایت کارخود بسیار بر او قمه زدند. آعلیداد دلاور نگونبخت بختیاری که سرنوشت شوم خود را پذیرفته بود

با ناله به آنها گفت :" بیش از این مرا آزار ندهید، برای اینکه جان دهم ، دعای تیر بند و زخم شمشیری بر بازوی چپ من است، آنرا ار من دور کنید، تا جان دهم. " باوجود اینکه، پس از باز کردن دعا آعلیداد جان داد. اصلان خان به نعش اوهم رحم نکرد، و قمه خود را در شکم نعش او(هولک دا holok-da) فرو کرد.

حسینقلیخان که از صحنه جنایت حالش دگرگون میشود، از مجلس قتل خارج میشود، ولی در پای پله های ورودی برج محل مجلس مهمانی جنایت خود، با فرزند خرد سال آعلیداد، حیدر در پائین پله های برج رو برو میشود، که از سروصدای داخل مجلس کنجکاو شده بود، وبا دیدن دائی خود بالای پله ها سر بلند میکند، تا علت سرو صدا را از دائی بپرسد. خان بیرحم که بسیار متغییر میشود، گلوی طفل را که از پائین پله ها سر بلند کرده بود، در دسترس خود میبند، دست به خنجر میبرد و گلوی طفل را میبرد، و اورا هم از میهمانی خوفناک خود معاف نمی کند.

شاعر بختیاری در سوگ این کودک بیگناه میگوید:

گودومه آغا حسین بازی کنه وام دسس ره کارد کشی زیدس سر نام

godome aqa hosin bazi kone vam

dases ra karde kashid zeydes sare nam

بخود گفتم ( تصور میکردم) آقا حسین (دائی من) با من بازی میکند.

(ولی) او خنجر کشید و گلوی مرابرید ، ( وکشت).

و شاعر بختیاری از قول آعلیداد، که نقش او در پیروزی خوانین دورکی انکار ناپذیر بود، میگوید:

آحسین یادت بیا ز جنگ سرخون وندمسون سینه وزنه کج اسدخون

a hosin yadet biya ze jang sarkhon

vandoson sine vazne kaj asadkhon

آحسین یادت بیاید از جنگ محل سرخون ( که دشمن را) جلو اسب وزنه ( اسب معروف اسد خان) (و با) شمشیر کج اسد خان ( آنها را کشتم).

آحسین  یادت بیا زجنگ تازه  وند ُمسون سینه وزنه دیندا زمازه

a hosin yadet biya ze jang taze vandomson sineh vazne dinda ze maze

ترجمه به فارسی معیار:

آقا حسین بیاد بیاور از آخرین جنگ من( بخاطر پیروزی شما) که ( دشمن را) در پیش اسب وزنه اسد خان تا تیغه کوه دنبال کردم.

آحسین مُنه مَکش مُ تاته زاتم تفنگچین سنگرت سُوار نیاتم

a hosin mone makosh mo ta-te zatom tofanchin sangaret sovar ni-yatom

ترجمه به فارسی معیار:

آقا حسین مرا نکش من عمو زاده تو هستم من تفنگچی سنگر تو و سوار پیش مرگ تو هستم.

آعلیداد را در گورستان قلعه مشتری دفن کردند، او حال دارای مقبره است. اورا بهنگام بهار که کشته شده بود ، تازه دفن کرده بودند، هنوز قبر او با مصالح محکم درست نشده بود، که بدلیل رگبار و رعد وبرق و رانش زمین قبر او شکاف بر داشت، و جسد درزیر خاک بسیاری جابجا و پنهان شده بود، و تصور میکردند، که او از گور برخاسته و خود را مخفی کرده است. این خبر که به اصلان خان میرسد ، به وحشت می افتد، و میگوید:" علیداد تیر بند داشت ، و زنده شده است، و اکنون در فکر انتقام است." اصلان خان از ترس انتقام آعلیداد، شبانه و بی موقع بارکردند ، و با خانواده خود بسوی ییلاق کوچ کردند. آنها سخت از تفنگ هجی در دست آعلیداد میترسیدند، و میگفتند" اُ وا تفنگ هجی تره قری نِه مِن مُن " o va tofang haji tare qeri ne men mon یعنی او با تفنگ هجی میتواند، مارا پراکند کند.

پس از آنکه آعلیدادرا کشتند، تفنگ هجی را به آ بندر احمد خسروی دادند، ولی او نمی توانست ، از آن خوب استفاده کند. هنگامیکه در ییلاق سیلاخور از میان " غراوه؟" آب چغاخور گله گرازی بیرون آمد، آبندر از روی اسب تیری بسوی گرازها انداخت ، ولی چون قدرت لگد زنی تفنگ زیاد بود، و آبندر قادر به مقاومت در برابر پسزنی تفنگ قدرتمند اسد خان شیر کش نبود ، تفنگ او را ازاسب به زمین پرت کرد.

شاعر بختیاری در این باب میگوید:

هجینه بندر گِرید نداره فندس بستس به گلِ گراز ز اسب وِر ندس

haji-ne badar greyid nadare fendes bestes be galle goraz ze asb verondes



ترجمه به فارسی معیار:

تفنگ هجی ( اسد خان را) آبندر احمد خسروی گرفت ، ولی شیوه کاربرد آنرا نمی دانست، پس هنگامیکه با آن بسوی یک گله گراز تیر اندازی کرد، از اسب پرتاب شد.

وزنه پیر، هجی بلند وا کج صیدال  آرمون مند به دلم تقاص ابدال

vazne pir haji boland va kaje seydal aremon vand be delom taqas abdal

ترجمه به فارسی معیار:

اسب وزنه پیر، تفنگ دراز هجی با شمشیر کج اسد خان ( که ظاهراً به آصیدال یکی از دلاوران بختیاری رسیده بود) آرزو ماند به دلم انتقام ابدال

آ ابدال عموی آعلیدادبود، که او نیز بدست حسینقلی خان دورکی کشته شده بود.

پس از واقعه قتل آعلیداد، خانواده او از بیم نسل کشی حسینقلیخان دورکی به آنسوی مسجد سلیمان " تش بند" دینارون کوچ کردند، و دیگر باز نگشتند.



شاعری که شعر های بالا را گفته است، مردی بنام قربانعلی از ایل زراسوند بود، که کسی بهتر از او نمی توانست، این شعر هارا به آواز خوش دکلمه کند. بهمین علت در آن دوره اغلب خوانین طوایف مختلف بختیاری اورا برای شعر خوانی به مجالس خود دعوت میکردند، او مردی نیک سیرت و خوش مشرب بود، و شهرت خوبی داشت.



از شعر های معروف او برای مرثیه علیداد دو بند زیر است.

زخم کارد زخم قمه زخم قداره زخم خنجر اِکنه( میکند) دلبند پاره

علیداد مننین (ma-ne-nin نگذارید) به گور تنگی بساکم ( basakom شاید) به وقت جنگ ونه ( vane بندازد) تفنگی ( تیری).





در پایان باید گفته شود، که اعمال حسینقلیخان دورکی ، و جعفرقلیخان بهداروند، معلول دوره ای از تاریخ ایران است، که دوره پهلوانی و جوانمردی با قتل بیرحمانه لطفعلیخان زند، مرگ اسدخان بهداروند، و محمد تقی خان چارلنگ و مردان بزرگی که تنها جنگ مردانه را نشانه شجاعت میدانستند، به سر آمده بود. نظریه آغا محمد خان قاجار که دغلکاری روباه را برتر از قدرت شیر میدانست ، پیروزی های ملموسی را برای قبیله کوچک او ببار آورده بود. بین قدرت دوستان طالبان بسیاری داشت. او دوستدار افکار " ماکیاولی" سیاستمدار ایتالیائی قرون وسطا بود، که معتقد بود ، علت عقب افتادگی ایتالیا ، حکومت های مستقل و ضعیف دولت شهر های ایتالیا است، او میگفت ، که ایتالیائی شجاعت دارد، ولی سیاست ( دغلکاری؟) نمیداند. او چاره کار را برای پیشرفت ایتالیا دیکتاتوری برای اتحاد و پیشرفت میدانست . از اینرو موافقان او اورا مردی میهن دوست و دوستدار ایتالیا میدانستند. ولی آموزه های او که دستاویزی برای خود کامگان اروپا و ممالک دیگر شده بود، کشتار های هول انگیزی را در تاریخ بیشتر کشورهای جهان رقم زد. از اینرو مخالفین او "ماکیاولی " را شیطان مجسم میدانستند.

نتیجه بکارگیری رهنمود های او حد اقل در دوره چهار شاه نخست قاجار، در ایران ظهور مشروطیت وفروپاشی قاجاریه بود، همین شیوه جهانداری، دولت پهناور ترکان عثمانی را هم ناباورانه مضمحل کرد. شاد باشید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

نکاتی درمورد حیدر خان پدر اسد خان شیرکش و دیگران

چند نکته تصحیحی در مورد حیدر خان پدر اسد خان و دیگران



این نکات اصلاح شده از سوی راوی بختیاری که متاسفانه بدلیل کهنگی نوار ضبط صوت به سختی بازیافت شده است. نشان میدهد، که راوی از نوادگان کیخا علی نامی از همعصران حیدر خان و اسدخان شیر کش بوده است، و راوی خود و پدرش هم عصر جعفر قلی خان بهداروند بوده اند. سخنان او در نواردر حضور آقربانعلی از نوادگان اسدخان و با تایید ایشان همراه شده است. ما در این جا بخاطر ثبت عبارات بختیاری صد سال پیش سعی میکنیم، در لابه لای عبارات او از این جملات نادر بختیاری و ترجمه آنها استفاده کنیم.



درباره حیدر خان



راوی میگوید: اوورد و ره ewardora (بمعنی - کلاً ، سرجمع) از زمان فوت اسد خان تا سال 1360 شمسی زمان ضبط نوار دقیقاً 167 سال گذشته است. کلمه eward-o-ra قابل مقایسه با کلمه a-ra2 بمعنی یک بار، جمعاً در اعمال حساب در زبان سومری است.

او میگوید: حیدر خان پدر اسد خان شیر کش هنگامیکه ردیس طایفه بود، و دز را در تصرف داشت، دو تن از دشمنان خود آمحمد خان پدر آباباخداداد و آ بختیار پدرآفیض الله را دستگیر و در دز زندانی میکند. و چون اقوام آنها دست به طغیان می زنند، حیدر خان پس از سرکوب شورشیان آن دو تن را میکشد.



درباره بازگشت سردار اسد خان شیرکش به بختیاری پس از فتح بصره عثمانی



راوی میگوید: اسدخان غیر از دز ملکان چند دز دیگر را هم در تصرف داشت ، هنگامیکه او از شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه جدا شد، و به بختیاری بازگشت، آن هنگام دز اسد خان در تصرف حج (haj) حاج عبدالله خان ( وسردار خان پسران اسدخان) و جعفرقلیخان پسربزرگ او بود.



در ماجرای داوود خان و ماجرای تصرف دز



راوی میگوید: دز شهی shehi مدتها در تصرف اسد خان بود، تا به او اگهی رسید، که داوود خان چهارلنگ ، که ادعای ایلخانی چارلنگ و هفت لنگ بختیاری را میکرد، به زور دز شهی را تصرف کرده است. و از رعایای اسد خان مالیات میگیرد. او از برخی از شهرهای خوزستان هم نظیر شوشتر ودزفول به زور مالیات میگرفت ، و دز شهی را هم بابت مالیات اسدخان تصرف کرده بود.

( ماجرای رفتن مخفیانه اسد خان شیر کش در شب به بالین آداوید و مردن آداوید از ترس در بخش های پیشین بیان شده است.)

او میگوید: اسد خان بختیاروند، پس از مرگ دادودخان چهار لنگ بمنظور دوری از برادرکشی در بختیاری و دفع فتنه گری والی ؟ به شیراز اردو کشی کرد.

شاعر بختیاری میگوید:

بنه وار سیل زنم دروازه دز واز شاه اسد وا تیل شیر رهدن سی شیراز

ترجمه بفارسی معیار: (از محل ) بنه وار نگاه میکنم دروازه دز باز(است) شاه اسد با شیر بچه (اش ، پسرش جعفرقلیخان) بسوی شیراز رفتند.

اسد خان ، شاه اسد هیچگاه از قدرت خود علیه بختیاری ها استفاده نکرد، و هرچه در توان داشت ، علیه دشمنان بختیاری بکار میبرد. ( قول راوی)
ولی پس از کشته شدن اسد خان بختیاروند بوسیله زهر در قهوه ( مانند قهوه قجری) سپاهیان او در شیراز متفرق شدند ، برخی به بختیاری بازگشتند، و بسیاری از آنها در شیراز ماندند، که خانواده ارشدی های بهداروند ار این گروه هستند.

تصرف دز اسدخان از سوی جعفرقلی خان



هنگامیکه اسدخان شیر کش با پسرش جعفرقلیخان در شیراز بودند. دز اسد خان در تصرف دو برادر جعفرقلیخان، حاج عبدالله خان و سردارخان بود. ولی پس از بازگشت او از شیراز او به تنهائی دز را" استیدس" es-teydes تصرفش کرد. ( فعل "استیدن" بمعنی" گرفتن ، خریدن .."از آنجا که در زبان سومری وبختیاری بسیار پر بسامد است، در اینجا از زبان راوی ذکر شد.) . ( جعفرقلیخان از سوی مادر از دو برادر دیگر جدا بود، و احتمالاً دز را بازور از تصرف برادران خارج کرده است.) راوی ادامه میدهد، که فرزند حاج عبدلله خان اسد خان ثانی است. (ظاهراً این اسد خان با اسد خان دوم داماد صمصام السلطنه یکی نیستند.).

چهار جنگ بزرگ بین بختیاری هفت لنگ در زمان جعفرقلیخان

پسر اسد خان شیرکش



راوی میگوید: اسد خان بختیاروند یا شاه اسد، کردار شایسته ای داشت. و دوره او دوره صلح و آبادانی بختیاری ها بود. ولی جعفر قلیخان بهداروند، پسر اسدخان بنیاد فتنه انگیزی را بین بختیاری هفت لنگ بپا کرد، و باعث چهار جنگ بزرگ شد.

اولین جنگ بزرگ بین بختیاری هفت لنگ جنگ " شوخین " بمعنی شبیخون است.

دومین جنگ بزرگ بین هفت لنگ جنگ " منار" است.

سومین جنگ جنگ "کلنجی"

وپهارمین جنگ جنگ " نه دال سیلاخور" بود.

جنگ های محمدعلیخان و مهراب خان چهار لنگ، چون جنگ بین هفت لنگ ها نبود ، با آنها کاری نداریم.

جعفرقلی خان بهداروند حتی با برخی حضرات بهداروند، سر ستیز داشت ، و خوش نداشت، آنها را ببیند. همینطور با حضرات دورکی دشمنی میکرد. ( منظور گوینده خوانین بهداروند از بن چک علاءالدین وند ، و خوانین دورکی است. در جنگ بین جعفرقلیخان بهداروند وخوانین دورکی ، خوانین علاءالدین وند که از منسوبین جعفرقلیخان بهداروند بودند، از خوانین دورکی بر علیه جعفرقلیخان حمایت میکردند. برعکس خوانین راکی تیره ای از طایفه دورکی که خالو های جعفرقلیخان بودند، از جعفرقلیخان برعلیه خوانین دورکی طرفداری میکردند. )

آعلیدادخدر سرخ هم که از تیره هیهاوند طایفه دورکی بود . با احشام و سواران خود به جعفرقلیخان بهداروند پیوست. (ولی آعلیدادخدر سرخ مشهور به رستم بختیاری هنگامیکه از جعفر قلیخان بهداروند روی برگرداند، و به نزد خان دورکی برادر زن خود بازگشت، با فرزند خرد سالش، بدست حسینقلی خان دورکی برادر زن و دائی فرزندش بیرحمانه در یک میهمانی فریبکارانه کشته شدند.).

شاد باشید.  مطالب را دنبال نمائید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

نقش بهداروند ها وخوانین بهداروند در جنبش مشروطیت ایران

نقش بهداروندها و خوانین بهداروند در جنبش مشروطیت




کتاب تاریخ مشروطه ایران و جنبش وطنپرستان اصفهان و بختیاری تالیف دکتر نورالله دانشورعلوی. کتابخانه دانش تهران 1335 . تقریر ح.سعادت نوری.

کاتب در پیشگفتار کتاب نوشته است:" برارباب بصیرت پوشیده نیست ، که ...ایل جلیل بختیاری در نهضت مشروطه سهم بزرگی بعهده داشته ونقش مهمی ایفا کرده اند. با این وصف ضمن کتابهائی که در پیرامون قیام مشروطه طلبان وخلع محمدعلی میرزامحمدعلی شاه)از سلطنت تالیف گردیده ، متاسفانه حق احرار و آزادی خواهان اصفهان ومخصوصاًزحمات وفداکاری های طایفه بختیاری بخوبی ادا نشده است.جای تردید نیست ، که هرگاه مجاهدین از جان گذشته بختیاری، بزعامت حاج علیقلیخان سردار اسعد بطهران نیامده بودند . محمدعلیمیرزا بپشتیبانی قزاقهای لیاخوف وبتحریک شاپشال و امیر بهادر جنگ از صحنه سیاست دور نمیشد، وممکن بود.سایر آزادیخواهان هم بسرنوشت اسف انگیز مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل و شادروان نصراله ملک المتکلمین بهشتی دچار شوند... باید دانست طایفه بختیاری از قدیم الایام از سربازان مدافع وطن بوده اند.".

مولف کتاب مرحوم دکتر دانشورعلوی ودو برادرش دکتر مسیح دانشوری ( که بیمارستان مسیح دانشوری در تهران به افتخار او نام گذاری شده است.) وشادروان دکتر عیسی دانشوری فرزندان مرحوم میرزا موسی خان از سادات عقیلی ، و از مجاهدین اصفهان هستند، که درمبارزات و جنگ های مشروطیت شرکت داشته اند.

مرحوم دکتر دانشور علوی در ص61 تحت عنوان ، فتح ایران و خلع محمد علی میرزا : گفته است:"....محمد علیشاه اردوئی مرکب از قزاق و توپخانه و سواران امیر مفخم به بادامک فرستاد وقوای طرفین در آنجا مشغول زد و خورد شدند. در این جنگ از همراهان امیر مفخم که به طرفداری محمد علیشاه با قوای ملی زد و خورد میکردند قاسم خان بهداروند ، فرج الله احمد خسروی، و امان الله خان پسر عبدالله خان احمد خسروی و عباس بابادی و محمد تقی حاج سید نظام و چند نفر قزاق بقتل رسید، و بقیه ( اردوی دولتی ها) بطرف پایتخت هزیمت کردند.

دولتی ها مواضع مهم شهر تهران را سنگر بندی کرده تمام دروازه هارابستند، و هیچکس بدون جواز مخصوص نمیتوانست داخل و خارج شود.

از آنجا ئیکه ورود مجاهدین بطهران بدون خونریزی وکشتار آسان بنظر نمیرسید...".( مجاهدین از طریق پیک و تبانی با مامورین پایتخت قرار شد ، از دروازه یوسف آباد وارد تهران شوند. محافظین دروازه یوسف آباد بجز ده نفر قزاق همگی با مشروطه خواهان در خفی همراه بودند.) .



واقعه کشتار بیهوده سواران بختیاری طرفدار مشروطه بدست سواران سپهدارتنکابنی

وکشته شدن اسد خان دوم نوه اسد خان شیرکش و دیگر خوانین بهداروند

نویسنده کتاب در(ص 63-62مینویسد:" شب حرکت فرا رسید در این موقع پیشقراولان اردوی سپهدار هم نزدیک شدند، و چون سوارهای سپهدار  تنکابنی) ویپرم خان کلاه پوستی که به ترکی پاپاخ میگویند بر سرداشتند، و مجاهدین بختیاری و اصفهانی کلاه نمدی سفید سر میگذاشتند. پیشقراولان اردوی سپهدار بتصور اینکه مجاهدین از سواره های امیر مفخم بختیاری هستند ، و مجاهدین هم بخیال اینکه آنها از قزاقهای لیاخوف میباشند، بی اختیار بطرف هم شلیک کردند، ودر این زد و خورد، متاسفانه عزیزالله خان برادر ضرغام السلطنه و اسدالله خان بهداروند ( اسدخان دوم نوه اسدخان شیر کش و داماد صمصام السلطنه ) ، غلامحسین خان بهداروند واسکندرخان زراسوندو فرامرز خان زراسوند وامان الله خان احمد خسروی و اسد خان شربت شهادت نوشیدند.... پس از این واقعه و آشتی مجاهدین مقارن طلوع آفتاب روز اول رجب 1327 قمری مجاهدین به دروازه یوسف آباد رسیدند.... و بدون جنگ و خونریزی محافظین دروازه که طرفداران مجاهدین بودند، قزاق ها را خلع سلاح کردند، و دروازه را به روی مجاهدین باز کردند، مجاهدین تهرانی به اردوی بختیاری شاد باش و خوش آمد گفتند، و بختیاری ها به راهنمائی مجاهدین تهرانی از خیابان شاه آباد گذشته وارد میدان بهارستان شدند.....مجاهدین .. فوراً سربازها را در خیابان ها و سنگر ها خلع سلاح کردند ...وچنان با مهارت و جانفشانی این کار را کردند، که سواران جنگ دیده به آنها آفرین گفتند. مجاهدین بختیاری ، بهارستان و مسجد سپهسالار و عمارت مسعودیه و منزل نظام الملک را تصرف کردند...".

ازتاریخ بختیاری . بخش سوم - نگارش سرهنگ ابوالفتح اوژن بختیاری .1346 ضمیمه مجله وحید ص 188:او مینویسد:"

اسکندر خان بابادی میگوید: سواران بختیاری در طهران مایل به عزیمت به تبریز با امیر مفخم برای کمک به نصیر خان سردارجنگ نبودند، خسرو خان سردار ظفر و سردار اشجع هم باطناً تمایل نداشتند، سواران بختیاری به این ماموریت بروند، ومیل داشتند ، کسی پیدا شود ، که روسای سواران بختیاری را به نرفتن اغوا کند. سردار اشجع موضوع را به من( اسکندر خان بابادی) گفت. منهم با سران بختیاری مانند ...عجم خان بختیاروند تماس گرفتم ...ص188. این روسا ی بختیاری در تهران 500 نفر سوار بختیاری داشتند.

ص 196 جنگ سختی بین قوای دولتی که مخلوطی از سواران بختیاری به سرداری امیر مفخم وسربازان دولتی بود ، با قوای ملی که اردوی سردار اسعد و سپهدار تنکابنی باشد،در گرفت ، ... از اردوی امیرمفخم بقدر پانزده نفر کشته شدند، که از روسای طوایف بختیاری آفرج اله احمد خسروی ، آامان اله احمد خسروی ، محمد تقی خان پسر چراغعلیخان چهارلنگ وقاسم خان بختیاروند وآنجفقلیخان منجزی که از معاریف ( سرشناسان) بودند ، کشته شدند. و از اردوی سردار اسعد عزیز اله خان پسر رضاقلیخان ایلبگی و اسد خان بختیاروند ( نوه اسد خان شیر کش و داماد صمصام السلطنه ) و برادرش و برادر زاده آرحیم بختیاروند ..کشته شدند.

ولی آرحیم بختیاروند کیست؟ او در 237صفحه237 همان منبع در واقعه جنگ باعلی خان ارشد الدوله معروف به علی کاردی ، داماد ناصرالدین شاه که به رشادت و جنگجوئی مشهور بود . میگوید:" جوانی( در پا نویس- این جوان آ رحیم بختیاروند نوشته شده است.) از بختیاریان که از خوانین طایفه بختیاروند بود. در این جنگ و دستگیری ارشدالدوله، رشادتهای فوق العاده از خود بروز داد، که دولت وقت بپاس شجاعت وخدمات او عیناً لقب ارشد الدوله را باو واگذار کرد. و خانواده او هم هنوز دربختیاری به ارشدی معروف میباشند." .

برادروبرادر زاده  آرحیم در راه مشروطیت ایران کشته شدند، وخانواده ارشدی از خانواده خوانین بختیاروند و ملاکین درود ، واز منسوبین ما، آخرین شهید خود را در جریان سرنگونی هواپیمای ارباس توسط آمریکا برفراز خلیج فارس با روان شاد مرید ارشدی به انقلاب اسلامی تقدیم کرده است.

متاسفانه طایفه بزرگ بهداروند، کمتر به تاریخ نویسی وثبت افتخارات خود دست زده است،و بطور کلی کمتربه آفرینش های فرهنگی و ثبت آنها گرایش داشته است، وتنها وقایع مهم را در اشعار حماسی وبصورت کمتری در اشعار عاشقانه خلق و سینه به سینه منتقل کرده است، که آن هم امروزه کم رنگ شده است. آنها بیشتر، آثار تمدنی و ساخته ها ئی اغلب دستی دارند، که بهترین نمود آن شاید در قالی زیبای بختیاری جلوه گری میکند. اقتصاد رمه داری آنها در طول هزاران سال با کوچ نشینی یا " پلانتیشن های غربی برابری میکند. سنت های رزمی آنها نظیر تیر اندازی، اسب سواری ، کشتی وغیره، ورزشهای مختلف چوب بازی ، چوگان بازی آنها در طول هزاران سال همراه با این اقوام بوده است.
 اسکندر خان بابادی در کتاب چاپ سنگی خود " هذا کتاب فامیلی بابادی عکاشه من طوایف هفت لنگ" ص 32 گفته است:" هفت لنگ و چارلنگ هریک بفرا خور شئونات خویش عمارت و اصطبل داشته (اند). اکنون معمرین بختیاری موافق قانون آنچه ازقدما شنیده اند، ودیده اند. آن عماران ویورت هرکس را از روسا نشان میدهند. فی الجمله عمارت و اصطبل اسدالله خان ( اسدخان بختیاروند اسدخان شیر کش ) وتابعین نیز مشهود است . در سالی که واقعه جنگ دز شهی واقع شد .( دقت شود این نوع تاریخ نگاری بر مبنای وقایع بزرگ دراینجا واقعه جنگ دز شهی، درست همان شیوه تاریخ نویسی پنج هزار سال پیش سومری ها است.) این فانی نیز هنگام رجعت از راه بنه وار عبور کردم و یورت وعمارت اسدالله خان را بفانی نشان دادند. اصطبل به همان آبادانی سابق بود. ولی عمارت بکلی مخروبه شده است، و درآن حوالی میدان گو(ی) بازی (چوگان بازی) داشته اند. که روسا و سواران ( اسد خان بختیاروند ) همه وقت مشغول سواری و گوبازی ( چوگان بازی) بوده اند. و دو عدد میل سنگی حجاری شده در دو طرف میدان نصب کرده اند."
درگذشته فرصت های زیادی ار کف بختیاری ها بخاطر این غفلت ها و بی توجه به خلق آثار فرهنگی و ثبت این یادگارها،از دست رفته اند. که قابل باز یافت نیستند.باید دراین زمینه تا آنجا که ممکن است، همت وتلاش کرد. وجبران کرد، وتنها تکرار مکررات نباشد.
 با وجود این، اکنون که فرهیختگان بسیاری درتمام رشته های عالی علوم در سطوح اساتید دانشگاه و غیره در بختیاری وجود دارند. باید به این ضرورت فرهنگی بیشتر توجه شود. وتلاش و همت را دو چندان کرد.آبادانی وپیشرفت کنونی بختیاری هم به همت سرمایه گذاران و مدیران و دانشمندان بختیاری وابسته است. مردم بختیاری باز هم خواهند توانست ، که دراین حوزه ها هم افتخاراتی همانند  دلاوری های خود در طول تارخ ایران، به گذشته باشکوه خود اضافه کنند.انشاالله.
 شاد باشید. مطالب را دنبال کنید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

آغاز وپایان کار سردار دلاور بختیاری اسدخان بهداروند

آغاز وپایان کار اسدخان بختیاروند معروف به شیر کش
اسدخان بختیاروند که درشجاعت و دلاوری و مردم داری پوریای ولی زمان خود بود، در یکی از کهن ترین خاندان های بختیاری خاندان بختیاروند یا بهداروند در حدود سال 1185 قمری متولد شد. طایفه او از حدود اواخرقرن پنجم هجری سابقه تاریخی سکونت در بختیاری را داشته ودارند. اجداداو از حشم داران بزرگ بختیاری بودند، پدرش حیدر خان وپدر بزرگش شا همراد خان از روسای برجسته طوایف بختیاری بودند، که گله های بزرگی از احشام داشتند.و تا زمان اسد خان و فرزندش جعفرقلیخان زندگی عشایری و کوچ نشینی داشتند. ییلاق آنها ده کرد و دهات اطراف آن وفارسان واطراف آن بود ، و قشلاق آنها اندیکا ، لالی و جلکان و سهرکان و اطراف آنها بود.


اسد خان پس از مرگ پدرش حیدرخان رئیس طایفه میشود.

آغاز آشنائی فتحعلیشاه قاجار با خاندان اسد خان
این زمان هنوز حیدرخان پدر اسدخان درقید حیات بود، و اسدخان نو جوانی حدود چهارده ساله بود .
تاریخ قاجار یا حقایق الاخبار ناصری ذیل صفحه 8 میگوید :سال بعد (1199 هجری قمری) فتحعلیخان پسر حسیقلیخان قاجارمعروف به باباخان ( و بعد شاه بابا) برادر زاده و ولیعهد آغا محمد خان قاجارکه ملقب به جهانبانی بود ، به سمت عراق وفارس( فارس وبختیاری ) مامور ( منصوب) ( میشود). یعنی در این سال 1199 هجری قمری والی یل فرمانروای فارس و بختیاری میشود.
 ولیعهد قاجار فتحعلیخان تا شب شنبه بیست ویکم ذیحجه سال 1211هجری که آغامحمد خان کشته میشود، والی وفرمانروای فارس و بختیاری بود. این زمان اسدخان 25 ساله و پس از مرگ پدرش رئیس ایل بود. والی یا فتحعلیشاه آینده ، علاوه بر اطلاعاتی که توسط عوامل خود از بزرگان و نخبگان ولایت خود داشت ، به مناسبت های مختلف خود نیز با خانواده آنها آشنا میشد، به گفته مرحوم آقربانعلی نوه اسد خان : خواهر بزرگ اسدخان بی بی پری ( کسی که بعدها از سر دلسوزی اسدخان را با زهر میکشد.) در زمان حیات حیدرخان همسر محمدعلیخان قشقائی بود، در یکی از مناسبت های جشن ها ولیعهد ، خواهر یا خاله اسد خان بنام زینب بیگم مادرآینده محمد تقی میرزا حسام السلطنه را دیده و اورا خواستگاری میکند. اویکی از اولین زنان دومین شاه سلسله قاجار است. پس از این وصلت ، ولیعهد به اعتبار وابستگی سببی بخوبی از نیروهای رزمی بختیاری و قشقائی در رسیدن به قدرت استفاده کرده است. شواهدی حکایت از آن دارد، که پس از این وصلت ایلخانی بختیاری یا حداقل طایفه هفت لنگ را به حیدر خان وپس از او به اسد خان داده است، و خان قشقائی را هم ایلخانی قشقائی کرده است.
( در مجلسی که حدود 40 سال پیش راجع به شباهت های کلمات تهرانی قدیم با زبان بختیاری و شیرازی میشد، وبحث این بود، که چرا تهرانی های قدیم برای کلمه" آبیار" از کلمه لری " اویار" استفاده میکنند، یکی از حاضرین بسیار کهنسال معما را حل کرد، او گفت:" فتحعلیشاه که والی فارس وو لیعهد بود، پس از کشته شدن آغا محمد خان قاجار از شیراز با جنگجویان بختیاری و قشقائی به تهران آمد، و به مجرد ورود ، و تسلط بردارالسلطنه تهران به کمک سپاهیان همراه خود به کور کردن وقتل عام مدعیان سلطنت خود که بیشتر اقوام و نزدیکان او بودند پرداخت. و بدلیل سالهای طولانی سرکوب مخالفین این سپاهیان بختیاری و قشقائی در تهران ماندگار شدند. ومورد اعتماد شاه قاجار بودند.).
ولی بعداز قدرت گرفتن شاه قاجار، نیاز شاه قاجار به این سپاهیان و روسای آنها، تبدیل به وحشت از قدرت گرفتن روسای این سپاهیان اسدخان بختیاری ومحمدعلیخاان قشقائی شد. (که شرح آن قبلاً آورده شده است.)

تاریخ قاجاردرصفحه 10 زیر عنوان : ذکر حقایق اخبار فتحعلیشاه علیین آشیان و بیان حالات آن خدیو ثریا مکان میگوید: روز دوم محرم سال 1212 خبر وحشت اثر (کشته شدن آغامحمدخان قاجار) را بابایوسف شاطر(پیک تیز پا) به شیراز رسانید، .. ولیعهد .. بیدرنگ آهنگ دارالسلطنه طهران فرموده پس از ورود علیقلیخان عم (خود را) مکفوف البصر( ازچشم نابینا) نمود، حسینقلیخان برادرکوچک ( خودرا) نیز از پاره ای خیالات فاسده آسوده ساخت .( یعنی اورا هم کشت). وتقریبا بیش از نیمی از سلطنت این شاه دغلکار وسفاک در صفحات بعدی تاریخ قاجار به کشتار مخالفین اشاره دارد. او که در مکتب عم خود اولین شاه بیرحم و حیله گر قاجار این آموزش ها را فرا گرفته بود، در دوره سلطنت خود ، این روش ناپسند را همیشه به کار می برد، و برای دو شاه بعدی سلسله قاجار هم به یادگار گذاشت.
مقصود از این مقدمه این بود، که اسد خان بختیاری بطور قطع مدت مدیدی مورد حمایت شاه قاجار وخواهر زاده یا خاله زاده خود ، محمد تقی میرزا حسام السلطنه بوده است، و بنظر میرسد، عنوان 25 سال ایلخانی بودن اسدخان بختیار وند در ایل بختیاری در دوره سلطنت فتحعلیشاه قاجارچندان هم دور از واقعیت نیست.


سرانجام اسدخان بختیاری و محمدعلیخان قشقائی

اسد خان بختیاری سال 1237 هجری قمری سرداری سپاهیان بختیاری را در جنگ با دولت عثمانی در عراق همراه با شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه بعهده داشت ، و هنگامیکه دولتشاه در بغداد با سپاهیان عثمانی نبرد میکرد، او بارهبری سپاهیان بختیاری بصره را فتح کرد، هرچند سال بعد شاه قاجار آنرا به عثمانی بازگرداند. او پس از مرگ دولتشاه به بختیاری بازگشت، ولی پس از بازگشت ، می بیند، که داود خان برادر ش یا یکی از اقوام او در غیاب او دز اسد خان ، را تصرف کرده است. او سالها تلاش میکند، تا داوودخان را حتی با پرداخت مال راضی به ترک دز کند.






شاعر بختیاری از قول اسد خان دراین باره میگوید:

آ دوید ز دز درو بیو به هواری    صد تومن پیل بت دُم وا اسب والی

a dovid ze dez deraw biyaw be havari sad tomen pil bet dom va asbe vali

ترجمه به فارسی معیار:

آقا داوود از دز بیرون بیا ( ببینمت) به آرامی؟ ( دشت)      صد تومان پول( پول هتگفتی بود) به تو میدهم با اسب ( وزنه) والی.

ولی تلاش دراز مدت اسد خان برای جلب رضایت داوود خان و پیش گیری از برادر کشی بی نتیجه بود، و این رفتار لجوجانه داوودخان که در پناه دز، اسد خان را به بازی گرفته بود، واعتبار اورا خدشه دارکرده بود، سبب شد، اسد خان شبی به تنهائی بطور مخفیانه وارد دز شود، و در خواب بر بالین داوود خان می آید. داوود خان از اسدخان وحشت داشت، وشاید بدلیل ترس از مجازات جرات ترک دز را نداشت. اسد خان قدی رشید داشت و چهار شانه بود، او سبیل های بلندی داشت، که دو سر آنها را از پست سر به هم گره میزد. هنگامیکه بر بالین داوود خان رسید، سر را خم کرد، وبه آرامی داوود خان را به نام صداکرد. در همین حال گره سبیلهای اسدخان باز شد، و سبیلهای بلند اسدخان روی داوودخان افتاد، داوودخان که بیدار شده بود، ار ترس دچار لکنت زبان شد، وهرچه اسدخان کوشش کرد، اورا آرام کند، بیفایده بود و او سکته کرد، ومرد. اسدخان برای پیشگیری از برادر کشی اقوام ساکن دز را خبر کرد، و به آنها گفت، برای مذاکره با آداوود به دز آمده بود ولی آ داوود سکته کرد، و او هیچ نقشی در مرگ او ندارد. پس از این ماجرا او با نزدیکان و محافظان و خدمه خود برای اجتناب از برادر کشی بسوی شیرازرفت.

شاعر بختیاری این ماجرا را در اشعاری حماسی و مرثیه گونه چنین میسراید:

سردز سیل ِ زنم دروازه دز واز   شا اسد وا تیله شیر رهدن سی شیراز

sare dez seile zanom darvaze dez vaz sha asad va tile shir rahden si shiraz

با فارسی معیار:

.بالای دز نگاه میکنم ( و) دروازه دز باز( است. دز رها شده است) شاه اسد بابچه شیر( پسرش) بسوی شیراز رفتند.

سردز سیل ایزنم دروازه دز واز   همه تون واسر زنین شیر رهد به شیراز

ترجمه: بالای دز نگاه میکنم ( و ) دروازه دز باز ( است) همگی بر سر زنید( ماتم بگیرید) شیر رفت بسوی شیراز.

سردز سیل ایزنم نیا دی بنگی    همه تون واسر زنید سی شیر جنگی

sare dez seyle zanom nid di bangi hameton va sar zanin si shir jangi

ترجمه فارسی معیار:

بالای دز را نگاه میکنم ، دیگر صدائی نمی آید همه بر سر زنید یرای ( از دست دادن اسد خان آن) شیر جنگی.

سردزنه فرش کنین زگل هف رنگ    چی تو مر پیدا ندا به ایل هف لنگ

sare dezne farsh konin ze gole haf rang chi to mar peyda nada be ile haf lang

ترجمه به فارسی معیار: روی دز را از گل هفت رنگ فرش کنید ( زیرا) مگر مانند تو ( دیگر ) در ایل هفت لنگ پیدا خواهد شد.

سر دزنه گل بنین سی سر دراری    چی تو مر پیدا ایبو به بختیاری

sare dezne gol benin si sarderari chi to mar pida ebu be bakhtiary

ترجمه به فارسی معیار:

روی دز را برای سربلندی (به افتخاراسدخان) گل بگذارید ( زیرا) مگرمانند تو( اسدخان) در بختیاری پیدا خواهد شد.


حرکت اسد خان با جمع کثیری از همراهان بسوی شیراز، این تصور را در شاه قاجار ایجادکرد، که اسد خان قصد تصرف شیراز را دارد، لذا فتحعلیشاه قاجارسال 1248 هجری قمری با سپاه بسیار برای مقابله با اسدخان از طریق اصفهان عازم شیراز شد، هنگمیکه او به اصفهان میرسد.خبر لشکر کشی شاه  به شیراز میرسید، خواهر اسدخان بی بی پری که به گفته آقربانعلی از او با نفرین بختیاری " pal boride " یاد میشود، ازسر دلسوزی که اسد خان در دست شاه سفاک قاجارگرفتار و زجرکش نشود ، برادر خود رادر همین سال با سم کشت. ولی شاه قاجار باو جود شنیدن خبر مرگ اسد خان از میزبان اومحمدعلیخان قشقائی هم نگذشت ، و دستور داد، او را سیاست کنند، ولی خان قشقائی پس از شکست در جنگ از فرستادگان شاه ، بسوی کرمان گریخت، و تاریخ قاجار دیگر از او سخنی نمی گوید. فتتحعلیشاه قاجار نیز سال 1250هجری قمری دوسال پس از مرگ اسدخان بختیاروند درگذشت.

 دنباله مطالب درحال آماده سازی است.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

داستان اسدالله میرزا، شاه اسد( اسد خان بهداروند بختیاری اسد خان شیرکش)

داستان اسدالله میرزا، شاه اسد( اسد خان بهداروند بختیاری اسد خان شیرکش)
روایت : آقربانعلی اسدی فرزند آمحمد رضا فرزند سردار خان پسر اسد خان. ( در سن حدود99 سالگی یک سال قبل از فوت در سال 1360.؟ )
پرسشگر: آحمید امیر بختیاروند فرزند آمیرزاآقا فرزند نجفقلی خان فرزند حسینقلی خان پسر بزرگ جعفر قلی خان فرزند اسد خان .
پیاده کردن از نوار و تهیه وتنظیم از : فریدون عباسی فرزند آمحمد علی فرزند مهدیقلی خان فرزند حاج عباسقلی خان پسر دوم جعفرقلی خان فرزند اسد خان.



یکی از نواده گان اسد خان بختیاری
پیش از بیان مطالب، ذکر این نکته بنظر خالی از لطف نیست ، که اقوام بختیاری به اصالت وتبار ایرانی خود افتخار می کنند ، و همواره در نکو داشت و یاد نیاکان خو د نسب نامه خود را حد اقل تا هفت پشت بخاطر می آورند، و تقدسی در عددهفت می بینند. مشاهده میشود، جعفر قلی خان بهداروند به لیارد انگلیسی میگوید : "این دز( دژ اسدخان یا مَلَکان ) از هشت پشت بمن رسیده است" . ولی هفتمین پشت او نام برجسته ای است ، که حتی در اشعار رزمی و حماسی آورده میشود.
در شعر حماسی : شبیخون دوراب اندیکا به سال 1250 هجری قمری ، شاعر بختیاری از زبان جعفرقلی خان جد هفتم اورا طهماس( طهماسب قلی خان) می نامد، میگوید:
na ze tohm Asadom na korza Tamas tix ve rim va nakashom ta roze bazxast.
برگردان به فارسی معیار: ( قسم میخورم ) تا روز قیامت ( در عزای صیدال یکی از دلیران بختیاری )  باید تیغ بصورتم  نکشم ( کنایه از: ریش گذاشتن برای عزاداری) ( و اگر چنین نکنم) نه ازتخمه نژاده اسد خان (پدرم) هستم ، و نه از نوادگان طهماسب قلی(خان) هستم .در شعر از کلمه لری " کُرزا" بمعنی " نوه" و نواده استفاده شده است ، که منظور پدر بزرگ جعفر قلی خان نیست ، زیرا پدر اسد خان حیدر خان است، نه طهماسب خان که احتمالاً در دوره سلسله صفویه میزیست.
یکی از اقوام بختیاری رویدادی را از روز اول کلاس یکی از دانشگاه های امریکا نقل میکند ، که در آنجا استاد از دانشجویان جدید میخواهد، خود را معرفی و نسب خودرا اظهار دارند، دانشجویان که ازملیت های مختلف بودند، به زحمت تا پدر بزرگ خود را میشناختند، ولی دانشجوی بختیاری ، وسادات ایرانی تا هفت پشت خود را بخوبی معرفی کردند، و بمدت طولانی مورد تشویق و کف زدن حضار قرار گرفتند.

اسدخان
به روایت آقربانعلی نوه اسدخان
اسد خان فرزند حیدر خان و او فرزند شاهمراد خان است ، مادر اسد خان ازشاهزاده خانم های اسیر جنگی بود ، که حیدر خان با او ازدواج کرد، و تنها اسد خان از او متولد شد.
س: دژ ملکان از چه زمانی دردست اسد خان بود.
ج: اسد خان حدود شصت سال دژ را در اختیار داشت.
س: اسد خان چگونه کشته شد.
ج: اسد خان بوسیله خواهرش در آخرین لشکر کشی فتحعلی شاه  قاجار به اصفهان وفارس برای مقابله با اسد خان که به شیراز لشکر کشی کرده بود، در شیراز با زهر کشته شد.تا در چنگ شاه قاجاراسیرو زجر کش نشود، او از سر دلسوزی این کار را کرد.( حسام السلطنه اول محمد تقی میرزا فرمانفرما  خواهر زاده یا خاله زاده اسد خان بود. ویکی پدیا در شرح حال او میگوید: " شاهزاده فرمانفرما رشید الملک محمد تقی میرزا حسام‌السلطنه پسر هفتم فتحعلی شاه بود. وی در ۵ اکنبر ۱۷۹۱ در سالهای اوج افتدار آقا محمد شاه به دنیا آمد. مادر وی زینب بیگم دختر شاهزاده حسن میرزا بختیاری بود. والی ایالت کرمانشاهان در سالهای ۱۸۲۶ تا ۱۸۲۹ بود." زینب بیگم خواهر یا خاله اسد خان است. و به احتمال زیاد حسن میرزا نام صحیحی نیست. م) و پس از مرگ شهرت دادند، که او سکته کرده است.
س: دژ اسدخان در کجا است.
یک نمای درونی از دز اسدخان بختیاروند


دورنمای دز اسد خان


تذکر: زبان بختیاری، لری، و زبان سومری صدای "ژ" ندارند،و مثلاًاسم منیژه را منیجه ، و دژ یا قلعه را "دز" یا " بند" میخوانند. در سومری bad3 مانند گویش های شمال خلیج فارس " بند" معانی " سد، قلعه و دیوار" رادارد.
ج: دژ اسدخان ، یا مَلکان ( ملائکه ها) در اندیکا نزدیک دشت شیمبار در مسیر ییلاق قشلاق عشایر بختیاری است، (این دز نام های دیگری مانند: میران و دز اسدخان هم  دارد، بنظر میرسد در دوره داعی های اسماعیلیه جزء قلاع آنها از جمله قلعه ارجان نزدیک بهبهان بوده است، این دز که در جوار منطقه شیمبار است ، شاید نام اصلی آن از عهد باستان شیمبار باشد ، زیرا بنظر میرسد با توجه بشکل هندسی آن که مانند یک استوانه است.در زبان سومری معنی " محراب آفتاب، استوانه درخشان، ستون خورشید" را دارد.)  بختیاری ها به قلل طبیعی که دسترسی به آنها به سادگی امکان پذیر نباشد دز میگویند، این دز تخته سنگ مسطح عظیمی است،که بر بالای کوهی استوانه مانند گسترده شده است، و حدود سه هکتار مساحت دارد، ودر دره ای هست، که پیرامون آنرا کوه های بلندی فرا گرفته است. و در بالای آن یک چشمه آب و چند گودال یا چاه برای جمع آوری آب باران هم وجود دارد، اما دز بالا که آثار ساختمان های دوره ساسانیان را دارد، فاقد چشمه آب است، ولی آب انباری برای جمع آوری آب باران دارد. وعلاوه بر کشت آبی ، مختصری هم کشت دیم دارد، ونگهداری گله کوچکی از بزو گوسفند در بالای دز امکان پذیر است.در بالای دز آثارساختمان های سنگی زیادی مشاهده میشود، که از دوره های مختلف باقی مانده اند ، ولی ساکنان دز عموماً در سیاه چادر ها در دز زندگی میکنند. اسدخان و نیاکانش هم در آنجا چندین بنا ساخته اند، در میانه کوه غاری است،که حدود پنجاه متر از زمین فاصله دارد، وصعود به این غار بدون وسیله ممکن نیست، این محل برای زندان مخالفین و اسراء استفاده میشد، آنها را با طناب از بالای دز به این غار میبردند، وبا همین وسیله آب و غذا میدادند، ولی آنها نه راه پائین آمدن داشتند و نه راه بالا رفتن ، ولی در غاردر زنجیر نبودند وآزادانه حرکت میکردند.
دز فرازو فرود ها و دیواره های بلندو کوتاه بسیار دارد ، کوتاه ترین دیواره دز محل دروازه دز است. اگر بخواهند وارد دز شوند، وبه اولین پله سنگی دز قدم بگذارند، نیاز است با نردبانی هفده پله از دیواره پائین دز تا اولین پله سنگی وارد شوند. پله های سنگی نیز در اثر رفت وآمد بسیار بقدری صاف ولغزنده شده اند، که بالا رفتن از آنها به دشواری ممکن است. بدین سبب مردم بختیاری ، این    دزرا  مَلِکان هم  مینامند ، وباور دارند ، صعود بر فراز دز بی یاری فرشتگان ممکن نیست.  هرچند ازغار وارگه یا دیوانخانه راه پر سنگلاخی به دز وجود دارد ، که در گذشته با چند محافظ بخوبی پاسداری میشد ، و کسی بدون اجازه نمی توانست از آن راه به دز صعود کند. در اصل این راه مخفی دز بود. (نام دز در گویش محلی maleku تلفظ میشود).
س: شمشیر معروف اسدخان که " کج اسدخان" نام داشت چگونه ساخته شد، و بدست اسد خان رسید.
ج: حیدر خان پدر اسدخان گله های بزرگی از احشام داشت، آن زمان اسد خان پانزده ساله رشید و دانا، بود، که رمه های خان بهداروند، وعشایراز جمله عربهای هم طایفه ما، قصد عزیمت به ییلاق ازطریق گدار رودخانه " خرسون " را داشتند، اسبی سرکش در رمه حیدرخان بود، که نه با کمند، نه با تور، نه با پا داغی ، ونه با هیچ وسیله دیگری نمی توانستند اسب را از رودخانه عبور دهند. اسد خان که اسب را دنبال میکرد ، با خشم دست در رودخانه کرد تا سنگی بردارد، و بسوی اسب پرتاب کند، تا مسیر اسب را تغییر دهد. ولی قطعه آهنی یافت و آنرا بشدت بسوی اسب پرتاب کرد، قطعه آهن به اسب اصابت کرد، و از سوی دیگر اسب خارج شد و حیوان را سقط کرد ، ودر یک سیاه چادر افتاد. این قطعه آهن که چنین هنری از خود نشان داده بود، مورد توجه اسد خان قرار گرفت ، وپس از رسیدن ایل به ییلاق دهکرد ( شهرکرد فعلی) که نشیمنگاه تابستانی حیدرخان بهداروند بود ،
اسد خان این آهن را نزد یک استاد آهنگر اصفهانی برد ، واز او خواست از آن آهن شمشیری برای او بسازد، و ازاو خواست قبل از ساختن شمشیر در حضوراو درفشی ساخته و تحویل اسدخان دهد، آهنگراصفهانی که اسدخان را نوجوانی خام می پنداشت، درفش را از آن قطعه فلز که پولادی بی نظیر بود ساخت وبدست اسد خان داد. ولی چون جنس پولاد را بی نظیر میدید، قصد داشت ، از آن پولاد شمشیری ساخته ، آنرا برای خود بردارد، برای گمراه کردن ، اسد خان پنجاه شمشیر یک سان از آهن معمولی ساخت ، و با شمشیر فولادی در یکجا نهاد، هنگام مراجعه اسد خان برای گرفتن شمشیر خود، استاد آهنگربه او گفت ، شمشیر خود را بین آنها پیدا کن! اسد خان درفش پولادی در دست گرفت، وبا قدرت آنرا در تک تک شمشیر ها می فشرد، و شمشیر های آهنی را سوراخ میکرد. تا شمشیر خود را که از جنس درفش بود، پیدا کرد. این داستان پیدا شدن " کج اسد خان" است.
س: اسب " وزنه" چگونه بدست اسد خان افتاد ( در اینجا و در مورد تفنگ هجی سوال از سوی مولف طرح وپاسخ از متن گفتارمرحوم آقربانعلی اسدی یا از کتب تاریخی وبیشتراز تاریخ بختیاری تالیف سرداراسد بختیاری آورده میشود. ).
ج: هنگامیکه اردوی نظامی شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه درحوالی صالح آباد( اندیمشک فعلی ) بود ،(منابع دیگر محل را طاق بستان کرمانشاه میدانند. که این محل درست است.م) دولتشاه در بستر بیماری افتاد ، شاهزاده که مرگ خود را نزدیک میدید، ازبیم آنکه پس از مرگش بدستور فتحعلی شاه ، کلبعلی خان فیلی ( ص 490 تاریخ بختیاری حسن خان فیلی. درست است.م) واسدخان را بکشند، آنها را خواست وگفت :" اسبی انتخاب کنید و به ایل خود باز گردید، والا بلافاصله پس از مرگ من شما را خواهند کشت." اسد خان اسبی بنام " چپ" برگزید ، و شبانه به تنهائی بسوی ایل شتافت ، اما والی پس از رهائی چون اسد خان را رقیبی برای آینده خود میدانست ، به سوی شیوخ عرب منطقه رفت و خطر آتی اسد خان را برای خود و آنها  بازگو کرد، ویاد آور شد که این یک فرصت بی نظیر است، تا او را که دراین سفر تنها است ، از میان برداریم. آنگاه بسرکردگی والی لرستان حسنخان فیلی با جنگجویان عرب، مسیراسد خان را مسدود کردند.اسد خان که ازاین توطئه آگا ه نبود، به را ه خود در مسیر رفتن به ایل ادامه داد، تا خسته شد ودر کنار چشمه ای از اسب به زیرآمد، و چکمه های خود را از پا در آورد، وضوگرفت و به نمازایستاد. قافله ای گتوندی به قافله سالاری نیای " حاج ستارکلانتر، و کربلائی غفور" که کالای تنباکو برای فروش به لرستان وکرمانشاه میبرد، از دور پیدا شد ، قافله سالاران هنگامیکه نزدیک شدند، اسد خان را شناختند. پس ازسلام واحوال پرسی قافله سالار به اسد خان گفت ، راه خطر ناک است، و در منطقه حسینه، اردوئی از اعراب همراه شیوخ خود با والی لرستان راه را بسته اند و منتظر دستگیری وکشتن تو هستند. تو نمی توانی براه خود ادامه دهی از من بشنو وبرگرد، اسد خان از قافله سالار تشکر کرد، و گفت:" پناه برخدا و خدر نبی ،چاره ای نیست راه برگشت ندارم، باید ازهمین راه بروم." زمانی که اسد خان با قافله سالار سخن میگفت اوائل پائیز بود، اوبار دیگر به نماز ایستاد، و پس از دو رکعت نماز حاجت دست ها را بلندکرد، وبا تضرع گفت :" ای خدر زنده من اسدخان کمر بسته تو هستم ، اگر والی لرستان یا شیوخ عرب مرا دستگیر کنند ، " لیشکش " به زشتی خواهند کشت ، بار دیگر بانگ برآورد :"من اسدخان هستم، اسدخان بختیاری هستم، نام آوری مشهوردر سرزمینم ، مرا اسیر دست این ستمکاران مکن ای خدر زنده!." و از سخن باز ماند. پس از این تضرع و حاجت خواستن، بخواب رفت ، در خواب صدای سروشی شنید ، که به او میگفت :" راهت را ادامه بده، و واهمه نداشته باش. اسد خان از خواب برخاست ، وبا اطمینان به راه خود ادمه داد. ولی در حلقه محاصره دشمن افتاد.اردوی والی وشیوخ قصد کشتن اورا کردند.
شاعربختیاری میگوید:
se hezar shikh arab vali vabasov(n) sha asad sovar chap zey eshkenasov(n)
سه هزار شیخ عرب والی واباسوو(ن) شاه اسد سُوار چپ ِزی اِشکناسوو(ن)
(سه هزار جنگجوی شیوخ عرب به همراه والی لرستان (بودند) که شاه اسد سوار بر اسب " چپ" آنها را شکست داد. ) وبیش از چهل نفر از آنها را با شمشیر کشت. وبا شمشیر آخته "کج اسدخانی" خود را به والی رساندو اورا از روی زین اسبش بلند کرد وقصد کشتن اورا داشت، والی اورا به "خدر زنده( حضرت خضر نبی که طایفه بهداروند معتقدند کمر بسته او هستند.)، قسم داد تا اورا نکشد. درعوض با او پیمان دوستی می بندد، و هرچه بخواهد، به اضافه اسب معروف خود "وزنه" را به شاه اسد هدیه خواهد کرد. این پیمان پذیرفته شد و اسدخان نیز اسب "چپ" خود را به والی داد.سواران والی به سلاح جدید تفنگ سر پر فتیله ای مجهز بودند، ولی اسد خان تنها با شمشیرجنگ میکرد، اما بخواست خدا در شب نبرد ، رگبار شدید و طولانی باران وتگرگ تفنگ های فتیله ای اردوی والی را از کار انداخت. وبه پیروزی حماسی و یک تنه اسدخان منجر شد.
 شاعر بختیاری میگوید:
ki die be rove sav tederg bebare asb chap shomshir kaj sare derare
فارسی معیار= چه کسی دیده است، درروز(آسمان) صاف ( بدون ابر) تگرگ ببارد. ( شاه اسد) با اسب " چپ" و شمشیر "کج" سرها را از تن جدا کند.
و در مورد پیمان نامه از زبان والی لرستان میگوید:
sha asad mone makosh dastom be dastet peynidom bistodo gaz pehreste asbet
شاه اسد مرا نکش با تو هم پیمان میشوم اندازه گرفتم ( دیدم ) اسب تو ( دراین نبرد) 22 گز( حدود 22مترو نیم) پریده است.
تمجیدی که والی لرستان از اسب چپ اسد خان میکند، در اصل برای مبادله دو اسب چپ و وزنه وتجدید دوستی بین دو قوم برادر لرو بختیاری بوده است.
س: تفنگ هجی چگونه بدست اسد خان رسید.
ج: تفنگ هجی تفنگ دست ساز بی نظیری بود، که در زمان خود شاهکاری از تفنگهای قدرت مند فتیله ای سر پر بحساب میآمد، و توان لگد زنی آن بهنگام آتش بحدی بود، که اکثریت مردان توان تیر اندازی با آنرا نداشتند.این تفنگ ازسوی دولت عثمانی به دلیل شهرت و قدرت اسد خان با اهداف سیاسی به اوپیشکش شده بود. چه اسد خان با دولت قاجار میجنگید و بنابه گفته تاریخ بختیاری در رزم گاهی تا پشت دروازه های تهران پیشروی میکرد. ایران عهد قاجار و دولت عثمانی سیاستهای خصمانه ای بایکدیگر داشتند،که شاید بیگانگان نیز به این اختلافات دامن میزدند. در آن هنگام سرزمین های عراق وسوریه وچند سرزمین دیگر عربی تحت سلطه ترکان عثمانی بود، و اختلافات مرزی و ارضی با ایران داشتند، احتمالاً دولت عثمانی از مهاجرت تاریخی اقوام بهداروند از شامات ، وطغیان اسد خان علیه دولت مرکزی اگاهی داشت ، لیارد ازناسزاگوئی جعفرقلیخان پسر اسد خان به شاه وقاجار های حکومتگر درخفی سخن میگوید، ولی جعفرقلیخان با و میگوید، بدلیل تفرقه بین سران بختیاری ناچار به همکاری با دولت شده است. برعکس اسد خان شجاعانه و آشکاربا سلسله قاجار مبارزه ومخالفت میکرد، و تا پشت دیوار های تهران را مورد تاخت وتاز قرار میداد، اسد خان مردی خوشنام ، مردمدار، وبه شجاعت مشهور بود، و برای رهائی اقوام بختیاری و سایر اقوام ایرانی، از تسلط اقوام ترکمن قاجارمبارزه میکرد، و با کسانی میجنگید که همیشه خود را از نژاد برترو فاتح و نسل چنگیزخان و تیمور خان و باعناوین رسمی الخاقان ابن خاقان ....مینامیدند. و به آن افتخار میکردند. وملت های دیگرایرانی فارس ، عرب ، کرد ، لر، بلوچ وحتی ترک وترکمن را تحقیر میکردند. طبیعی است، که دولت عثمانی درچنین شرایطی با اهداف سیاسی قصدنزدیکی به دشمن دشمن خود را داشت . ولی این تدبیر برای دولت عثمانی سودی نداشت ، و مشاهده میشود، که در فتح بصره به فرماندهی محمد علی میرزا دولتشاه که آن زمان در تصرف عثمانی بود ، با دل آوریهای اسد خان و سواران و رزمندگان بختیاری همراه او ، درفش پیروزی با فتح بصره به دست ایرانیان بر فراز شهر بصره برافراشته شد، هرچند شاه قاجار سال بعد آنرا به عثمانی باز گردند. داستان تفنگ هجی اسد خان نیز چنین بود. ازاین تفنگ بعد از اسد خان، تنها دلاوری که در بختیاری توانست استفاده کند ، آعلیداد خدر سرخ بود.
داستان پهلوانی های هنرمندانه اسد خان
مادر اسد خان شاهزاده خانمی اسیر جنگی بود،( از اینرو درکتب تاریخی اورا اسدالله میرزا می خواندند.) و بدلیل این رابطه فامیلی یکی از همسران اسد خان که از طریق خانواده مادرش با اسد خان ازدواج کرد، او نیز شاهزاده خانمی فرزند شاهزاده شکراله خان (زند؟) بود، و تنها فرزند او سردار خان بود. در آن دوره شاهزادگانی که شاه نمی شدند، ملقب به خان میشدند. ولی مادر جعفرقلی خان پسر اسد خان فرزند یکی ازخوانین طایفه راکی بود.
اسد خان پس از مرگ حیدر خان پدرش، جانشین او شد ، اوبا حسن خلق ، سیاست درست ومردم داری ومراعات مردم بختیاری ، شهرت نیکوئی از خود به یادگار گذاشت. که در کنب تاریخی از او به نیکی یاد میشود. او در صدد آزار بختیاریها نبود وحتی با دشمنان خود لر، بختیاری وغیره با صلح، سازش و مدارا رفتارمیکرد. کاری که فرزند جانشین اش به تحریک دائی های خود نتوانست، انجام دهد. دوره ریاست اسد خان بر طایفه بهداروند، یا بقول لرد کرزون ، ایلخانی بودن اسد خان در بختیاری از 1815تا 1840 میلادی به مدت بیست وپنج سال در زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجاربود. باوجودی که مادر حسام السلطنه بزرگ فرزند فتحعلی شاه یکی اززنان شاه ، و از فامیل اسد خان بود. ( احمد میرزا عضدالدوله یکی از کوچکترین پسران فتحعلی شاه در کتاب "تاریخ عضدی" صفحه 31میگوید: " والده محمدتقی میرزا حسام السلطنه بختیاری بود." ) ، اما خاقان یا شاه ترکمن نژاد قاجارکه خود را از نسل چنگیز و تیمورمینامید. ازشهرت واعتبار نیک اسد خان وقدرت رزمی او دربختیاری نگران بود، واورا مانند، خان ترک نژاد محمدعلیخان ایلخانی قشقائی ، حسنخان فیلی والی لر سرزمین لرستان خطری برای سلسله قاجار میدانست، وبا هر بهانه ای قصد ، در بند کردن آنها را داشت. سال هزار و دویست وسی شش هم محمدقلی میرزا یکی از فرزندان خود را مامور تادیب طایفه ترکمن کرد، کتاب حقایق الاخبار ناصری صفحه 16 میگوید:" ..طبقه ترکمن را.. گوشمالی بسزا داد.." و خواجه محمد مقتول شد.
داستان دیدار شاهزاده محمدعلی میرزا با اسدخان
محمدعلی میرزای دولتشاه فرزند فتحعلی شاه، که مدعی ولیعهدی بود، بهانه خوبی بود تا شاه قاجار، چاره ای برای این سه نگرانی خود بکند، وشاه قاجار پذیرش ولیعهدی او را مشروط به تسلیم اسدخان بختیاری، حسنخان ؟ فیلی والی لرستان و خان قشقائی ؟ کرد. و چون دولتشاه شروط پدر را پذیرفت، با نیروی نظامی به سوی خوزستان و بقصد دستگیری اسدخان رهسپار شد. تا اسد خان را در اندیکا در دز( اسدخان) دستگیر کند.دولتشاه پس از ورود به بختیاری در مسیرخود ، داستان های بسیاری از شجاعت، شوکت ومردانگی اسد خان که بار ها با دست خود بتنهائی شیر کشته بود، شنید، و علاقه شگفت انگیز مردم را نسبت به او مشاهده کرد. می دید که مردم به نیکی از او یاد میکنند. به حدی که شاهزاده دولتشاه در اندیشه شد، و نا دیده شیفته صفات برجسته و نیک اسد خان شد. با خود گفت چنین مرد بزرگی را با جنگ و اسارت نباید تحقیر و سرکوب کرد. او تصمیم گرفت بدون جنگ وخونریزی ، خود به تنهائی با اسد خان ملاقات و اورا راضی به اطاعت فرمان شاه کند. او میخواست بداند، آنچه از مردم شنیده است درست یانا درست است، و بداند، آیا اسدخان سزاوار چنین تمجیدی از سوی مردم است یا نه.
شاهزاده لباس خود را تغییر داد و در کسوت مردم عادی با یکی از مراقبان خود بسوی دز رهسپار شد. در مسیر خود درمحل امامزاده" بابا احمد" نهار خورد، سپس به پای دز نزدیک شد. مراقبان دز در مسیر راه و نزدیک دز او را ازحرکت باز داشتند، و قصد او را از نزدیک شدن به دز پرسیدند. او گفت از اردوی شاهزاده است واز سوی شاهزاده محمدعلی میرزادولتشاه پیامی برای اسد خان دارد.
اسد خان در پای دز، وارگه vārga  یا دیوانخانه ای درغار( اشکفت = eshkaft )  طبیعی بزرگی در دل کوه  داشت. دیوانسرای با شکوه او یک آبنمای کوچک آب در وسط آن داشت، وبرای رسیدگی به امور مردم و پذیرائی از مهمانان از آن استفاده میکرد. وسعت غار به اندازه ای است، که برای نگهداری اسب مهمانان نیز جایگاه مناسب داشت. این( لامردون = lāmerdoo(n) ) یا مهمانسرا در پای دز و نزدیک نردبان 17 پله بود. اسدخان درپای دز ، با مشاوران، کدخدایان ، و مردم خود در حال گفتگو بود، ، و پس از آنکه جارچیان از دور ورود نماینده شاهزاده رااعلام کردند، برخاست، و با دوربین ، نگاه کرد، دو نظامی را دید، و از رفتار مودبانه وتکریم وتعظیمی که یکی از آنها به دیگری میکرد، دریافت ، که او پیام آور شاهزاده نیست. بلکه او خود شاهزاده است، از راهی که به آن ( کلاره = kalā ra ) کلاغ راه میگفتند، آنها بسوی دز میآمدند، از شیوه راه رفتن شاهزاده تشخص و بزرگ زادگی او نمایان بود، زیرا مانند سرباز همراه خود، قادر نبود ، بخوبی راه سنگلاخی و سربالای کوه را طی کند. اسد خان زیر لب زمزمه کرد :
دیده میخواهد که باشد شه شناس           تا شناسد شاه را در هر لباس
به پیشواز شاهزاده رفت ، و خوشامد گوئی کرد، و شرط مهمان نوازی بجا آورد ، ولی از آنچه فهمیده بود به شاهزاده چیزی نگفت ، سپس از آنها پرسید:" چه کسین، سی چه کاری و سیچه ایچو اویدینه" ( با فارسی معیار= :"کیستید، و بچه کاری وچرا اینجا آمده اید." ) . شاهزاد گفت : " ما از فرزندان مقامات اصفهانی هستیم ، خبر یافته ایم ، که شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه فرزند شاه تهران ، با لشکر برای جنگ با اسد خان به این سمت اردو کشیده است ، تا اسد خان را دستگیر کنند، و اورا دست بسته به تهران ببرد.چون ما را به زور لباس نظامی پوشانده اند، وما راضی به جنگ با اسد خان نیستیم ، مخفیانه از اردو خارج شده ایم ونزد او آمده ایم . اردوی شاهزاده نیز در "دلی؟ مم حسینخان"( محل؟ محمد حسین خان) است. اسد خان رو به شاهزاده کرد، وگفت:" تو خود شاهزاده ای، اگر راست به گوئی ، ما بختیاری ها دارای وجدان و مردانگی هستیم ، و خواسته ترا بر آورده خواهم کرد، و اگر حقیقت را پنهان کنی، ترا دراین کوه در بند خواهم کرد، تا به پوسی." .
شاهزاده که خود را ناچار دید، گفت:" هرچه خدا بخواهد میخواهی بکش ، میخواهی به بخش، النجات فی صدق راستی رستگاری است، حقیقت رامیگویم ، من شاهزاده ام" .
اسد خان وقتی اززبان شاهزاده حقیقت را شنید . از شاهزاده پذیرائی در خور بجا آورد، و اورابیش از اندازه اعزاز و احترام نمود. و چون فصل تابستان وهوا گرم بود، چند نفررا مامور باد زدن شاهزاده نمود. پس از رفع خستگی شاهزاده ، و ذکر مقدماتی ،اسد خان به شاهزاده گفت: " خیانتی به کشورم نداشته ام ، ولی با دولتی که باعث رنجش مردم شده است، هم کاری ندارم . "
شاهزاده گفت :" موضوع خیانت نیست، بلکه چون من از پدر استدعای ولیعهدی و جانشینی و تاج تخت کرده ام ، او چنین ماموریت دشواری را بمن محول کرده است." اسد خان که سخنان صادقانه شاهزاده را شنید ، با او بیعت کرد، وگفت:" من دراین راه و رسیدن به تاج وتخت همراه شاهزاده هستم ، حتی اگردراین راه مجازات های سخت ببینم و جان خود را از دست دهم. یا شاه مرا عفو کند . هم اکنون برخیز تا باهم به اردو برویم ورهسپار تهران شویم .".
شاهزاده به او گفت : "اگر تصمیم خود را گرفته ای به بالای دژ برو و با خانواده خود خدا حافظی کن و آنچه لازم داری بردار وبرگرد.".
اسد خان نپذیرفت وگفت: " می ترسم اگر بالای دز روم هوای دز مرا وسوسه کند ، واز این تصمیم منصرف شوم." .
پس شاهزاده خواست که چند تن از بستگان اسد خان از دز فرود آیند، وبا او خدا حافظی کنند، آنان که فرود آمدند. زنان  زاری میکردند ، واصرارداشتند ، اسد خان به تهران نرود. شاهزاده آنها را مطمئن کرد، که خطری اسد خان را تهدید نمی کند ، و آنها را آرام کرد. سپس دو کیسه سکه زر برای تامین زندگی خانواده وخدمه اسدخان به آنها داد، و با اسد خان به اردوگاه رفت . در اردو با اسد خان دست برادری داد، و به او گفت: حقا که ، آنچه مردم از مردانگی اسد خان میگویند، راست است، ومن خود بچشم خود دیدم ."، واز آنجا به تهران رفتند ، و پس از چهل روز به تهران رسیدند.
در تهران شاهزاده به اسدخان گفت: " شاه بابا، یاباید مرابکشد، یا ترا عفو کند." . سپس اسد خان را در منزل خود نشاند و نزد پدر رفت. وآنچه رویداده بود، به پدر گزارش داد، و با خواهش عفو اسد خان را خواستار شد. فتحعلی شاه باو گفت:" من قسم خورده ام ، که او را بکشم ، اکنون که مراتب مردانگی و شجاعت اورا میگوئی ، من میخواهم ، برای وفای بعهد وقسمم، او با شیر وحشی و گرسنه سلطنتی بجنگد ، اگر توانست شیر را با شمشیر بکشد، و زنده ماند، دیگر قسم من هم انجام شده است، وکشتن او لازم نیست.".
وقتی که شرط کشتن شیر با شمشیر را به اسد خان گفتند،او گفت :" بخاطر فرو نشاندن خشم شاه من این کار را با دست خالی انجام خواهم داد، درباریان مخالف شاهزاده و اسدخان ، ازاین پیشنهاد شگفت زده ومسرور شدند، و پنداشتند، اسدخان خود را به کشتن میدهد و آنها به مقصود خود میرسند.".
اسدخان از مامور محافظ شیر سلطنتی و مامورین دیگر که باید مقدمات نمایش و نبرد اسد خان را فراهم کنند، خواست که کوچه ای  به درازای صد متر ، که در دوسوخانه و بن بست باشد، ودر هریک ازانتهای بن بست ها دریک خانه وجود داشته باشد، و راه گذر این بن بست تنها در میانه آن کوچه دو سر بن بست ، به کوچه دیگری باشد ، و یک سه راهی باشد، برای نمایش او آماده کنند. کوچه ها و خانه ها را خالی  کنند، وآنها که قصد تماشا دارند ، از پشت بام ها نبرد مرا با شیر تماشا کنند.  دریک خانه من(اسدخان) خواهم بود ، بقسمی که هنگامی که برای حمله به شیر ازخانه خارج میشوم، در مقابل کوچه راهدار دست راست من بطرف آن کوچه راه دار باشد، و هنگامیکه شیر از خانه روبرو رها میشود، من بتوانم با دست چپ اورا بگیرم. خدمتگذاران دربار، مقدمات کار را به خواست اسد خان فراهم کردند.
روز نمایش نبرد اسد خان با شیر، شاه ، درباریان ومردم روی پشت بام ها به تماشا نشستند. ابتدا اسد خان مطابق قراری که داشتند ، از یکی از خا نه های کوچه بن بست بیرون آمد، واز سوی دیگر شیر وحشی و گرسنه رها شد و بسوی اسد خان دوید ، واسد خان نیز خیز برداشت ، وبسوی شیر هجوم آورد، و قتی شیرو اسد خان به نزدیک همرسیدند ، شیر به هوا پرید تا اسد خان را زیر چنگ خود اسیرکند، این شیر واسد خان به میان کوچه دو سر بن بست ، در سه راهی کوچه دوم رسیده بودند، و شیر درهوا بود، که اسد خان ، که چپ دست بود با دست چپ پای شیر را در هوا گرفت، ودر فرود حیوان شیر را به شدت در کوچه راه دار برزمین کوبید، شیر دردم جان سپرد، وسقط شد، تماشاگران در بهت فرو رفتند، و پس ازاین هنر نمائی شاه  سه بار تکرار کرد: " احسنت، اسد خان شیر من است، من شیر نمی خواهم . اسد خان شیر من است، من شیر نمی خواهم .اسدخان شیرمن است، من شیر نمی خواهم." . پس از آن دیگران هم هلهله شادی برآوردند، و اسد خان را با شادمانی بسیار تشویق کردند." . شاه اورا بخشید، و اسد خان نزد شوهر خواهرش ؟  فتحعلی شاه ، مقرب گردید . شاه اورا به شاهزاده دولتشاه سپرد ، که در رکاب شاهزاده خدمت کند. در ذیل صفحه 164 تاریخ بختیاری آورده شده است ، که :" اسد خان به شجاعت و دلیری معروف ومشهور بود، ومکرراً یک تنه به جنگ شیررفت و فائق بیرون آمد." ( متاسفانه این رسم شیرکشی که به نابودی " شیر با شکوه بختیاری " و، بین النهرین منجر شد سابقه دیرینه ای دارد ، "شولجی"  شاه سومری سلسله اورسوم در یکی از کتیبه های خود  حدود چهار هزار سال پیش میگوید: آنقدر شیر کشتم، که دیگر شیری نماند و چوپانان بدون وحشت برای چرا گوسفندان را به صحرا میبردند." و از آن جالب تر حدود اوائل قرن چهارم هجری  کارسر سلسله لر بزرگ یا بختیاری" بدر" است ، که شاید اولین نام تاریخی از شیر کشان بختیاری است، وهنگامیکه پسر او هلال ابن بدر یا بلال ابن بدر به پیروی از پدر رسم شیر کشی را آغاز میکند . موجب حسادت وخشم پدر میشود ، و همین رویداد شیر کشی به چند جنگ بزرگ بین پدر وپسر منجر میشود، و در ابتدا پدر مغلوب و در بند میشود، و پس از رهائی پسر را منکوب میکند. ).
 دو صورت دیگر از شیوه برخود دولت با اسد خان در صفحات 485 تا 490 تاریخ بختیاری آورده شده است، در آنجا میگوید :" در سال یکهزارودویست وسی ویکم هجری (و سالها قبل از آن ) که حکومت بختیاری بعهده شاهزاده محمدتقی میرزا حسام السلطنه بود ، وزیر خود میرزا علی کرایلی و آقا قاسم صندوقداررا به استمالت  میرزا اسد خان گسیل داشت ، باشد که اوامر شاه را گردن نهد ، میرزا اسد خان ، خمیرمایه اش بدلاوری عجین بود، پیام شاهزاده را وقعی نگذاشت، و بفرمود هر دو تن را گرفته در بند نمودند. " این حرکت اسد خان ومدارا ی حسام السلطنه با فامیل مادری خود ، که در دوره رقابت های سخت پسران فتحعلیشاه  برای  رسیدن به ولیهعدی بود ،  شاید با اغماض حسام السلطنه  آنها راانجام میداد. ولی مشاوران شاه قاجار این موضوع را به شاه گزارش کردند، که باعث انتصاب محمدعلی میرزا دولتشاه از سوی شاه قاجار به حکومت بختیاری  شد، که هم با متن دیگر و هم با گفتار مرحوم آقربانعلی نوه اسد خان مغایرت هائی دارد.در سال های 1242تا 1247 هجری قمریحسام السلطنه بکمک جنگجویان بختیاری  تحت رهبری خود با برادرش محمود میرزا فرمانروای لرستان ،  و برادر زاده اش محمد حسین میرزا فرزند دولتشاه فرمانروای کرمانشاه چند جنگ ویرانگر انجام داد ،  که باعث شد شاه کم کم ارتباط او را با بختیاری ازبین ببرد.
در صفحات 485و486 تاریخ بختیاری نویسنده میگوید:" میرزااسد خان ( میرزا عنوانی است که در دوره قاجار به شاهزاد گان میدادند ، ) که یکی از خوانین ایل جلیل بختیاری بود،شجاعتی به کمال و شهامتی مالامال داشت. دور ونزدیک از هیبت شمشیرش برخود لرزان ترک و تاجیک بامید بخشش ( اسدخان) کمر بندگی (او) بر میان بسته (بودند). وقتی از روی تعامد جنگ شیری را شمشیر بر کمر راست کرد. پس از آنکه با آن حیوان درنده روی در رو شد، بیک شمشیرش دوپاره نمود.
ولی اندکی پس از هنر نمائی اسد خان و کشتن شیر ، در لشکر کشی فتحعلیشاه به اصفهان اسد خان  که همراه شاهزاده دولتشاه در اردوی شاه حضور داشت. با سعایت برخی شاهزادگان ودرباریان و یاد آوری جنگ های شاهزاده حسام السطنه خواهر زاده ؟اسد خان با برادران دیگر به کمک جنگجویان بختیاری و دائی ؟ حسام السلطنه یعنی اسد خان ، ذهن شاه را مجدداً نسبت به او مغشوش کردند و حضور او را در لشکر شاه خطرناک جلوه دادند، ورای شاه را برای کشتن اسد خان گرفتند. ولی چون شاه قسم خورده بود، اسد خان را با زهر یا شمشیر یا امثال آنها نکشد، اجازه داد، اورا در دوغاب گچ و دریک گودال در میدان بزرگ نقش جهان ؟ یا تهران در حضور همه زنده به گور کنند. زمستان بود، وهنگامی که کارگران با بیل و کلنگ قصد کندن گودال را داشتند. زمین یخ بسته بود، و بسختی بیل در زمین فرو میرفت. اسد خان که دست بسته ناظرکار کارگران بود، فشار آورد ، وطناب دست هایش را پاره کرد، و بیل را از دست کارگری گرفت، و به کندن زمین مشغول شد. این رویداد را به شاه گزارش کردند، شاه که وصف کار اسد خان را شنیده بود خود علاقمند به مشاهده آن شد و بدیدن او آمد و بر بلندای عمارت بر آمد ، واز شهامت وشجاعت اسد خان شگفت زده شد، وعلت کندن گودال را توسط او، و دلیل آنرا از اسد خان پرسید، اسدخان گفت: :" گور شیر باید بدست شیر کنده شود، وکاراینها نیست." جمعیت تماشاگر که چنین دیدند به وجد آمدند، و هلهله کنان آزادی شیر را خواستتند. باردیگر اسد خان ازسوی شاه بخشیده شد. ولی چندی بعد باز درباریان و شاهزادگان مخالف حسام السلطنه ذهن شاه را در باره خطر اسد خان برای تاج وتخت شاه پریشان کردند، و شاه با پیشنهاد همان درباریان ، که شیوه های تنبیه اسد خان را ناکافی میدانستند، برای اینکه از مخالفت همان ها رها شود، با مشورت و به پیشنهاد آنان شرط آزادی اسد خان رادر گرو این گذاشت ، که شتری را با جهاز( پالان شتر) با یک ضربه شمشیر به دو نیم کند.اگر این کار را کرد، رستم دوران است، ودیگر نباید بهیچ وجه متعرض او شد، والا کشته شود. شاه ، اسد خان را احضار کرد، ونتیجه شورای درباریان مخالف او را به او گفت ، اسد خان پذیرفت که این نمایش و هنرمندی را هم انجام دهد. شاه که از سوی دسته ای دیگر از شاهزادگان و همسران خود ، تمایلی هم به حفظ اسد خان داشت، به اسد خان گفت:" اگر این کار را انجام دهی علاوه برآزادی خودت ، حکومت بختیاری را هم بدست خواهی آورد. فراهم کردن مقدمات کار در همان کوچه بن بست سابق الذکر که اسد خان شیر را در آنجا کشته بود، به خواست اسدخان که چپ دست بود ، و با دست چپ شمشیر میزد،قرار شد در همان کوچه برگذار شود. ولی این مهم هم به گروه مخالف اسد خان واگذار شد، آنان فتنه کردند ، ودر پنهان در جهاز شتر ورقه هائی از آهن نهادند، تا اسد خان نتواند ، پیروز شود ، وکشته گردد. یکی از درباریان موافق اسد خان که از این راز آگاه شده بود ، خبر را به اسد خان رساند. او لبخندی زد ، وگفت :" بحول وقوه الهی ، اگر تمام لاشه شتر هم از آهن شود، اهمیتی ندارد" پس ازفراهم کردن مقدمات مراسم و به تماشا نشستن شاه و درباریان اسد خان به میدان آمد ، ومردم میدان را خالی کردند ، وشتر را در سه راهی قرار دادند ، اسد خان دورخیزی کرد ، وبه هوا پرید و به یک ضربت شتر را با جهار و ورقه های آهنین با شمشیر پولادین" کج اسد خانی" به دونیم کرد.، غریو شادی از حاضرین برآمد ، وبار دیگر ، شاه دستور آزادی اسدخان را داد، و اورا بحکومت بختیاری منصوب کرد. لرد کرزون میگوید ، او حدود25 سال حکومت بختیاری را در دست داشت، ولی بنظر میرسد ، این دوران در زمان حکومت حسام السلطنه اول  میرزا محمد تقی خان  بود ه است، پس از این مدت اسد خان ، مجدداً گرفتار سعایت درباریان شد، ولی با موافقت شاه وحمایت محمدعلی میرزا دولتشاه در جنگ بغداد و بصره شرکت کرد، که داستان آن در بالا هنگام پاسخ به چگونگی بدست آوردن اسب وزنه گفته شد.
تذکر این نکته ضروری است ، اسد خان در آخرین اقدام خود و لشکر کشی به شیراز بدست خواهر خود مسموم و کشته شد . که توضیح آن قبلاً داده شد. ولی رابطه اولاد حسام السلطنه اول واحتمالاً اولاد حاجیه مریم خانم  خواهرش با خاندان اسد خان تا چند نسل بعد هم ادامه داشت. سندی در دست است ، که در دوره نبیره اسدخان مهدیقلیخان  نیای مولف، حسام السلطنه بعد احتمالاً سلطان مراد میرزا ، نوشته است وشرح آن چنین است:


( جای مهرحسام السلطنه) عالیجاه مسرت همراه مهدیقلیخان
مراتب معقولیت و درستکاری شما کراراً بعرض حضور ما رسیده ، محض مزید افتخارو امید باری تعالی به موجب این دستخط مقرر میداریم ، با کمال اطمینان بجلکان رفته ، مشغول خدمت و کار خود باشید. چنانچه تاکنون کارگزاران والد در انجاح مآرب وانجام مقاصد و احقاق  حقوق شما بذل جهد نموده اند . منبعد هم دریغ نخواهد شد. البته هر گونه استدعا و مهمی داشته باشی بعرض رسانید. و از هر بابت آسوده خاطر باشید.
اثر امضاء حسام السلطنه شهر ربیع الاول 1312


تصویر نامه حسام السلطنه
 " نشیمنگاه اصلی خوانین خاندان اسد خان هنوز هم جلکان وسهرکان است ، که با گویش محلی جلکوو، و سهرکوو تلفظ میشود." ( مشاهده وب لاگ های "جلکان " را توصیه میکنم.)